وقتی حس ميکنم دورم زيادی شلوغ شده،
وقتی حس ميکنم ستونهای قلعه تنهاييم دارن ميلرزن، وقتی ....
اگه قفل رو شکسته باشن،کلون رو مياندازم.سرم رو روی زانوم ميذارم و به تو فکر ميکنم .تويی که راهت تا آخرين درب و آخرين قفل توی من بازه.
بعد سرم رو به آسمون بلند ميکنم تا سير ببينمت.
............
دوباره دنيا،دنيای خودمون ميشه
ومن به آسودگی نفس ميکشم

/ 1 نظر / 6 بازدید
مهربان نسترن

دوست دارم اونقدر جيغ بزنم تا بميرم.واقعا ديگه نمی دونم به چی زنده ام! خدايا حتی به آنان که باعث خشم ودوری از مهرت شده اند نظر کن.حتی به گمراهان.حتی به...من. آآا....................................... ..........ی