نازلی! بهار...
نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر.
دست از گمان بدار!
گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!
با مرگ نحس پنجه میفکن
بودن به از نبود شدن، خاصه در ...
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...

نازلی! سخن بگو
نازلی! سخن بگو
نازلی سخن نگفت،
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت.
دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت.

نازلی! سخن بگو
نازلی! سخن بگو
نازلی سخن نگفت،
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: که زمستان گذشت
و رفت...
دندان کینه بر جگر خسته بست و رفت.

احمد شاملو

/ 4 نظر / 14 بازدید
سیما

نجیه جان با اجازه من هم این شعر شاملو رو در وبلاگم می گذارم ...

مریم السادات

سلام نجیه خانوم... خوبین؟ به روزم با حال و هوای این روزها .... به من هم سر بزنیدد..... [گل][قلب]

کاوه

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد. جستن، یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن اگر مرگ را از این همه ارزشی بیشتر باشد حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم ----------------------------- به آقاتون ,حامد, سلام برسون.

فرزاد حسنی

به روزم با حالی نزار : روی پا بلند شد نگاهی به بیرون انداخت و زیر لب زمزمه کرد: "ندا"یی دوباره آمد که "صالحی" رفت پشت میز نشست برای دوباره نوشتن .رد خون تا روی میز کارش ،روی کاغذهایش و روی قلمش نشسته بود . کسی چه می داند شاید هم روی مرکبش .