روح باران

 

گفتم:
- «این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ...»
گفت:
- «صبرى تا کران روزگاران بایدش
تازیانه رعد و نیزه آذرخشان نیز هست،
گر نسیم و بوسه هاى نرم باران بایدش...»
گفتم:
- «آن قربانیان یار، آن گل هاى سرخ؟ ....»
گفت:
- «آرى....»
ناگهانش گریه آرامش ربود؛
وز پى خاموشى توفانیش
گفت:- «اگر در سوگشان
ابر شب خواهد گریست،
هفت دریاى جهان یک قطره باران بایدش.»
گفتمش:
- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند
مرد راهى تا هواى کوى یاران بایدش.»
گفت:
- «چون روح بهاران آید از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاک،
آنسان که از باران گیاه؛
و آنچه مى باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش.»
                                                       "محمد رضا شفیعی کدکنی"
/ 0 نظر / 7 بازدید