محفل

ديشب بعد از اون غروب سيال و صدای اذان،بعد از اون حرف زدن و دوره کردن دل آزردگيها با مژگان،مهسا اومد پيشمون.

برای يک لحظه انگار همه اون اشتياق پاک سال اول و دوم زير پوستم دويد.

برای يک لحظه خودمو تو «محفل» ديدم و اون درخت زردبرگ توی چشمام نشست.

برای يک لحظه انگار بارون زد و کاغذی که توی اون جلسه «والعصر» رو توش سياه مشق

می کردم زير دستام اومد.

انگار گلنار دوباره از «شمس» گفت.

صدای بغض آلود پوران تو گوشم پيچيد:«چرا قضيه رو از بالا نمی بينيد؟از اونجايی که يک نازنينی نشسته و ما همه عزيز دردونه هاشيم؟..»

برای يک لحظه انگار گريه کردم...

/ 1 نظر / 5 بازدید
نادي

سلام باران جون. خيلي زيباست. ساده و پر معنا.برات آرزوي موفقيت ميكنم. اميدوارم هميشه سبز باشي ، سبز سبز دوست من.( وقت كردي يه سري به ما هم بزن، ممنون )