مامان

نمیدانم کی این کلمه را یاد گرفته‌ام، اما همیشه از اینکه این کلمه بزرگ در دهان کوچک من چه می کند، شگفت زده می شوم.
میدانی! همه می‌گویند تو بی نظیری و میدانم که هستی. می گویند باید درست و حسابی برایت فرزندی کنم که میدانم باید. اما در برابر بزرگیهای تو همیشه نتیجه تلاشهایم یک چیز است: "شکست".
کج خلقیها و بدعنقی‌هایم که هیچ ...
امسال، شوق دیدار تو به کنار، همه توانایی‌ام را جمع کردم، ایده زدم تا بگویم که من هم قدری فرزندی کردن میدانم. یک هفته، فقط برای یک هفته، ۶٠٠٠ کیلومتر راه را آمدم تا بگویم بلدم در لحظه های حساس کنار تو باشم. آمدم که نابودی آن تومور لعنتی را با هم جشن بگیریم. تا در خیابانهای اطراف ونک قدم بزنیم و یک تابستان حرف نگفته‌مان را به هم بسپاریم.
تا نگاهت را به آنچه می گذرد از نزدیک بدانم و باز درس بگیرم از همه تجربه‌های ریز و درشتت مامان من.
همه به من آفرین می گفتند که کنار توام و من ته دلم می‌دانستم که این بار هم برای این تپه کوچک شنی که ساخته‌ام، یک موج ساده از دریای محبت و فداکاری تو کافی است تا به من ثابت شود که نه حد ماست چنین لافها زدن.
مامان من! من برگشتم و از بازگشتنم بیشتر از یک ماه می گذرد و تو راه تهران و نیشابور را چندین بار رفتی و برگشتی. گشتنهای تنهاییت بدون ماشین در آن تهران درندشت، به کنار! دیگر هرگز از آن ۶٠٠٠ کیلومتر راهی که آمدم، سخنی نخواهم گفت.
سر و کله زدنت با انبوه موجودات خرد و غریبی که از "مرد"ی نامش را یدک می‌کشند به کنار. اضطرابهای طولانی شب تا صبح و بام تا شامت به کنار ... آیا چیز دیگری هم مانده است؟
مامان من! سرپناهمان مبارک باشد. دستان توانا و پرمهرت را می‌بوسم ...

می‌روم که برای سپاسگزاری نقشه ای بچینم. باز هم تپه شنی کوچکی و بازهم سیلاب محبت تو ... مامان من!

/ 8 نظر / 16 بازدید
مژگان

سلام عزیزم:) مبارک باشه! خونه خریدید؟

دارا

چند وقت هست این وبلاگ رو میخونم . نه برای اینکه آشنائیتی با جنابعالی دارم، بلکه چون عزیزی از دست رفته دارم در فنلاند و خوندن هر چیزی از اون دیار، حتی اخبار آب و هوا یا ترافیک، تنها چیزی هست که میتونه اون رو واسم حی و حاضر، نزدیک . ملموس و بوییدنی ، دوباره زنده کنه. طوری که مثلا وقتی برف زود هنگام امثال در هلسینکی اومد ، خدا خدا میکردم مثل همیشه لجباز نباشه و لباس گرم حسابی بپوشه و هزاران هزار دلواپسی های دیگه... بگذریم... ولی این اولین باره که کامنتی میذارم چون بسیار بسیار زیبا و ساده حسی رو نسبت به عزیزتون (مادر) منتقل کردین که بدلم نشست. هرجند میدونم انتقال حس به کلمه، اونهم در فضای پر از غریبه اینترنت، خیلی راحت نیست. به هر حال من فقط به عنوان یک انسان از این حس وفاداری و سپاسگزاری شما نسبت به مادرتون ممنونم. و باشد که هممون وفادار باشیم به همه اون کسانی که روزی روزگاری نقشی در زندگیمون داشتن.

اکرم

درسته نجیه. ما هیچوقت نمیتونیم محبت مادر رو جبران کنیم. اما تو خیلی دختر خوبی هستی براش. امیدوارم همیشه سالم و سرحال سایه شون بالا سرت باشه. خونه جدید مبارک.

باران

مثل همیشه، شاید هم بیشتر از همیشه، قشنگ و دلنشین نوشتی. انشالا همیشه مایه ی افتخار مامانت باشی.

علی

من در این چند سال درس های زیادی از شما یاد گرفتم ، درس هایی که شما هم از دیگران یا تجربه خودتان فرا گرفته اید . با خواندن نوشته هایتان به گوشه ای از این گنجینه دسترسی پیدا می کنم . تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد تقدیم به تمامی مادران و شما که روزی مادر هم می شوید !!

ماندگار

چی شده بوده؟ الان مامان خوب هستند؟

نرگس

باز هم تپه شنی کوچکی و بازهم سیلاب محبت تو ... بی تظیر بود ... مثل همیشه ...

مریم

چقدر قشنگ نوشته بودی ... [گل]