کوچک ها

ما دلمان را به کوچک ها خوش می‌کنیم ...
دست در دست هم زیر نور مهتاب، پیش چشمان رازدار درختان زرد و بلند که دوسوی خیابان به آسمان گردن کشیده اند، راه میرویم.
تکرار می کنیم ... برقص انگار هیچ کس نمی بیندت ... بخوان انگار هیچ کس نمی نیوشدت ... و من هرچه را سالیان است در سینه انباشته‌ام، به فریادی بیرون میریزم. بزم رازدار درختان است ...

و ما رویا می بافیم... از روزهایی که خانه‌ای خواهیم داشت پر از قفسه‌های کتاب و میزی کوچک با یک چراغ مطالعه ... خانه‌ای کوچک کنج یک حیاط ...

می شود در یک بعد از ظهر طولانی پشت آن میز کوچک چوبی نشست و یک دل سیر کتاب خواند و چای نوشید. می‌شود صدای دوره‌گرد را شنید و  مطمئن بود که در بیرون، همه شاد و بی دغدغه به زندگی روزمره‌شان مشغولند. همه دلهایشان از محبت لبریز است. بچه می‌زایند، بچه‌هایشان را عروس و داماد می کنند،‌ کتاب می‌خوانند، پیر می‌شوند ... و زندگی آرام است و خواندن و دانستن بهترین کار ...

راه میرویم در این آستانه غروب و من دلم عجیب آن میز چوبی را می‌خواهد و آن خانه را که نه میدانم کی است و نه میدانم کجاست ...

 

/ 3 نظر / 14 بازدید
حامد

این که آخر همه این رویا بافی ها ببینی که همین الان خیلی از اونها رو داری، خیلی شیرینش می‌کنه، خیلی ...

دارا

نمیدونم اما واقعا خوشحالم برگشتین شاید دیگه هم نخونمتون. اما اینکه صاحب این وبلاگ و اندیشه چرا نیست به من دلشوره میداد. اگر به جای دوستانتون بودم میگفتم : برگردین و با اولیاتون و عذر موجه برگردین.[گل] میدونین که رویا مقدمه رویداده. مردمان فاقد رویا، همیشه به امروزشون اکتفا میکنند. انگار همه میبنندشان و همه مینوشیدشان. نگران از آوایی که از سینه بیرون بدن

سارا

خانم جعفرى! اولين بارى که اسمتونو شنيدم, فقط دنبال يه مصاحبه بودم با يکى از اعضاى پروژه اى که با عنوان هيگز نوبل 2013 رو به خودش اختصاص داد. تا امروز که اتفاقى سر از وبلاگ يکى از سال بالايى هامون در اوردم و وقتى اسم شما رو تو لينکاش ديدم شمارو يادم اومد. خيلى جديدا حوصله خوندن حرف دل ندارم اما نمى دونم چى شد که تا اينجاى مطالبتون پيش اومدم و دلم نيومد بدون ابراز حسم نسبت بهتون اين صفحه رو ببندم. از حرفم واضحه که از شما فقط يه اسم مى شناسم و يه سرى حرف دل, حتى شايد اگر فرصتى پيش بياد و حضورى ببينمتون هم نتونم قيافتونو تشخيص بدم! اما مى خوام بگم که بدونيد حرفاتون به شکل عجيبى به دلم نشست, به حد باورنکردنى اى باهاش ارتباط برقرار کردم. فکر نمى کنم دونستن اين مطلب براى شما اتفاق مهمى باشه, اما براى من خيلى مهم بود که بهتون بگم چقدر خوب مى نويسيد و با اينکه از شما فقط حرف خوندم ولى احساس مى کنم چقدر ادم دوست داشتنى هستيد! اميدوارم حرف هاى ادمايى چون شما هميشه روى اين کره خاکى ماندگار باشه... ممنون