جادوی گل ارکیده

گل ارکیده را تا به حال اینقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم.

این روزها که بی‌حوصله از دانشگاه به خانه می‌آیم بی اختیار به این ۴ تا دانه گل سلام می‌کنم. دست من نیست. نگاه می‌کنند آدم را. و مثل جوجه گنجشکهای گرسنه دهانشان باز است. گاهی انگار گلایه می‌کنند که دیر آمد‌ه‌ای امشب یا صبح که می‌رفتی پرده‌ها را عقب نزدی که ما خورشید را ببینیم. و من عذرخواهی می‌کنم. از ته دل!

اول ۳ تا بودند. حالا ۵ تا غنچه دیگرشان هم باز شده. محشری کرده‌اند اتاق ۱۰ متری مرا. کارشان فقط نگاه کردن و نازریختن است. و هی توجه مرا جلب کردن.

یاد شازده‌کوچولو می‌افتم. در اخترک ده متری‌ام دلم به این گلها بند شده. 

تنهایی معنی‌اش را از دست داده از هفت روز پیش که من ۲۹ سالم تمام شد و این گلها مهمانم شدند. از هفت روز پیش که تو با هزار برنامه، مرا از دانشگاه به در خانه کشیدی تا از شگفتی خل شوم وقتی به جای کتاب‌خوانت، پستچی گلها را به من بسپارد. تا از زور خوشبختی بمیرم وقتی بدانم آن دور دورها دلی‌ هست که با من است. و اگر خودش اینجا نیست، گرمای محبتش را با ارکیده‌ها روانه خانه من کرده‌است.

این گلها جادویی‌اند. نگاهشان کن:

 

/ 6 نظر / 38 بازدید
سوده

خوش به حالت که توی خونه ات(هرچند متر که باشه) گل داری. خونه ما آفتاب نمیگیره به هیچ عنوان، شمعدونی معطرم که عزیزم برام خریده بود جلوی چشمام پرپر شد و منو غصه دار کرد.دلمو خوش کردم به کاکتوس های کوچم که خشک شدنشون زیاد به چشم نمیاد.قدر ارکیده هاتو بدون.

عاطفه

همیشه عاشق ببینمتون . نمیدونم چرا یک هویی گریم گرفت

زهرا

سلام وبلاگ جالبی دارید ببخشید منمیخواستم سراغ دوستتون هنگامه را بگیرم حاش خوبه چرا دیگه نمی نویسه

زهرا

سلام مجدد من یه وبلاگ جدید ساختم شما هم لینک کردم

دارا

بیش از 2 ماه نیستین! و مدتهاست از مطالب پربارتون خبری نیست. امیدوارم سلامت و بکام باشین