نوشته دکتر وحید کریمی‌پور درباره دکتر علی‌محمدی

دکتر کریمی‌پور بدون اغراق یکی از بهترین استادهای دانشکده ما هستند. در روزهای بعد از انتخابات و در آن وقتی که همه به هم ایمیل می‌فرستادیم، من با ایمیلی یکی از نظرات ایشان را نقد کرده بودم. هرگز واکنششان را از یاد نمی‌برم. در جمله پایانی ایمیلشان به من نوشتند: «بیایید این بحث را ادامه بدهیم بلکه در این روزهای سخت، چیزی از هم یاد بگیریم» و چقدر این جمله برای من پیام داشت.

این مطلب را مستقیما از وبلاگ دکتر شیرزاد و در راستای پست قبلی‌ام در اینجا کپی کرده‌ام. برای من بسیار آموزنده بود.

«وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است که خواندنی است. در زیر آن را بخوانید

من مسعود علی محمدی و امیرآقا محمدی را دورادور در شیراز دیده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی
بودند و خاطره من از آن دو فقط این بود که امیر روی ترک موتور مسعود سوار می شد و مسعود عینک دودی سیاهی با قاب کامل مثل عینک جوشکاری به چشمانش می زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدی و امیر با آن ظاهر خنده رو در سطح خیابانهای شیراز از یک جای دانشگاه به جای دیگر می رفتند . بعدها به همین دلیل یکی از القابی که در دانشگاه شریف به این دو داده بودیم این بود: هاج ، زنبور عسل.


بعد ها وقتی که به دانشگاه شریف آمدم از نزدیک با او و چند نفر دیگر که زود تر از ما دوره فوق لیسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شیرزاد و محمدرضا ابوالحسنی و مسعود مهذب آشنا شدم. سال های 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسیده بود و ما وقتی در کلاس درس دکتر گلشنی می نشستیم تا نظریه میدان یاد بگیریم یک مرتبه صدای مهیب اصابت موشک برای چند لحظه جریان کلاس را قطع می کرد. دکتر گلشنی لحظه ای صبر می کرد و بعد دوباره درس را شروع می کرد. وقتی هم که نزدیکی های غروب می شد و به دلیل خاموشی شهر دیگر نمی شد تخته سیاه را دید دکتر اردلان که درس ذرات بنیادی می داد چراغ قوه قلمی اش را برمی داشت و همان دایره ده سانتی روی تخته سیاه را روشن می کرد تا ما همان یک ذره را ببینیم و پیش برویم.


سال 67 که رسید هم جنگ تمام شد و هم اولین دوره دکتری فیزیک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتی شریف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشنی ، ارفعی، منصوری و صمیمی و بعضی دیگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بودیم پا گرفت و طبیعی بود که همه ما ذرات بنیادی بخوانیم. تا این موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی دیگر دوستان صمیمی شده بودیم و زوج هاج زنبور عسل هم می توانستند من را به خاطر پالتوی خیلی مندرس و بلندم راسکولنیکوف صدا بزنند.


مسعود را وقتی که از دور می دیدی با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود می گفتی این آدم را با یک من عسل هم نمی شود خورد ولی کافی بود که چند وقتی با او همسفر یا هم درس یا همکلاس شوی تا بفهمی چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعی اش به خصوص وقتی گل می کرد که با هم کار می کردیم و درس می خواندیم و او به شوخی شروع می کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن های با مزه همتا نداشت طوری که تا سالها بعد که دیگر از هم دور افتاده بودیم و امکان همکاری نداشتیم من همچنان دلم لک زده بود برای اینکه یک موضوعی چیزی پیدا کنم و باز با هم کار کنیم. افسوس که این فرصت دیگر هیچ وقت دست نداد.


در دورانی که در شریف بودیم چند درس را نشستیم و با هم خواندیم و بعد در چندسالی که در پژوهشگاه دانشهای بنیادی که آن موقع مرکز تحقیقات فیزیک نظری خوانده می شد بودیم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمی نوشیتم که همه اش مربوط بود به مدل های پخش و برهم کنش یک بعدی ، از آن موضوع های مجرد که به درد هیچ کاربردی نمی خوردند الا اینکه ما را از غم و غصه دنیای بیرون رها می کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بودیم و با روابط و معادلات ور می رفتیم و طبق معمول شوخی می کردیم به یک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستی راستی که فقط احمق هایی مثل ما دلشان را به این چیزها خوش می کنند، و حال آنکه بیرون از این جا و توی جامعه خیلی ها بدنبال پول درآوردن های اساسی هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.


او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .


آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.


تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.


سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.


آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.


دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه 1388»

/ 7 نظر / 31 بازدید
نرگس ح

نجیه جان...باز خوابت رو دیدم یاد اینجا کردم...چه خوب شد که این مطلب رو خوندم من به محض شنیدن خبر یاد دکتر کریمی پور افتادم...

بهمن

سلام انشاالله با آقا وسرورش اباعبدالله محشور بشه وهم چنین به شما که از شاگردانش بودید تسلیت عرض میکنم امیدوارم خدای مهربان به خانواده و دوستان و دانشجویانش صبر عنایت کنه [گل]

متن بسیار زیبایی بود. مخصوصاً که موضوع را سیاسی نکرده بود و فقط عمق احساسش را نسبت به این انسان بزرگ بیان کرده بود.

مجتبی

یک نکته ی جالب تمامی عکسهای دکتر علیمحمدی از قسمت جستجوی عکس گوگل و یاهو حذف شد! اگر باور ندارید به قسمت جستجوی عکس در سایت گوگل یا یاهو مراجعه کنید!

مازيار

متن زيبايي بود. فقط خيلي دوست دارم به آقاي دكتر كريمي پور بگويم كه: مرگي چون مرگ دكتر عليمحمّدي،آرزوي بسياري از دانشجويان متعهّد و مسلمان ايراني است چون ايشان در راه آرمان هايشان،به شهادت رسيدند و اين،"منصفانه"ترين "پايان" است.

مصطفی

بسیار زیبا و متاثر کننده بود. روحش شاد.

مصطفی

دکتر جان میگن تو دانشکده فیزیک رو به گند کشیدی.تورو خدا شرایط رو متعادل کن تا بتونیم بیایم فیزیک بخونیم