در روز تحلیف

من از شدت کم خوابی، لقمه هایم را خط در میان می خورم. چند میز آن طرف تر، با همان چهره دوست داشتنی نشسته و ناهار می خورد.

نهارش تمام می شود و میرود که سینی را بگذارد. راهش را به طرف میز ما کج می کند. دست و پایم را گم می کنم. جان الیس فیزیکدان بزرگی است.

سلام می کند. موهای سپیدش مثل همیشه بخشی از صورتش را پوشانده است. ما تمام قد از روی صندلی بلند شده ایم.

به آرامی میگوید: «خواستم بگویم من امروز به شما فکر می کردم.»

نمیدانم چرا گریه ام می گیرد.

/ 5 نظر / 6 بازدید
داستانک

گریه چه اثر دارد وقتی که همه چیز تمام است!

علیرضا معصوم

تلخی این روزها شما را که خارج از ایران هستید و در حال و هوای این روزهای تهران قرار ندارید تحت تاثیر قرارداده . به امید روزهای بهتر و پر امیدتر.

نرگس (nbs)

ایمان دارم نمی مونه ... حکومتی که با خون و دروغ شروع بشه نابود میشه ... ایمان داشتم ولی الان فقط امیدوارم ...

(نیماهومن)

سلام مهربون دلنوشته هاتون همیشه زیباست و دل انگیز همیشگی باشید و شکوفا چون بهاران [گل]

عاطفه

چه مهربون