روزها از اتفاق پرند. یعنی من انگار چشم‌هایم، دهانم، روحم همه ریزه‌کاری‌هایی را که می‌بینند، می‌بلعند. گاهی هضم این‌همه خوراک ساز و ناساز برایم از کندن کوه سخت‌تر است.

از زن‌ها و کودکان و مردهای دستفروش مترو، از آنهایی که انتظامات مترو با داد و بیداد می‌گیردشان ... توجیه معلوم است. باید به فکر آن فروشنده‌ای که مغازه اجاره کرده و به دلیل خرید مردم از دستفروش‌ها از عهده مخارجش برنمی‌آید هم بود. اما مگر نه اینکه هم آن مغازه‌دار و هم این دستفروش همه مردمند و همه از احتیاج است که از خروسخوان تا بوق ... روی پایند و دنبال نان؟

از مسافران تاکسی‌ها ... از تناقضات مردمی که ماییم. طرف با تلفن همراهش بلند صحبت میکندکه:«آره ... اومدن انبار ۱۰۰ میلیون تومن جنس قاچاقش رو پیدا کردن. بیچاره رو ۳۰۰ میلیون هم جریمه کردن که قاچاق وارد مرز کرده. حالا معلوم نیست بدبخت می‌خواد چیکار کنه؟ همینجوریه که مردم دزد میشن دیگه! چی میشه که میرن آدم می‌کشن؟ همینه دیگه ...» و من گیج وگنگم که از کی «قاچاق» به دزدی و آدمکشی شرافت پیدا کرد؟

از رانندگان تاکسی‌ها که اتفاقا برای من اغلب یادآور انسانیتند ... از آنهایی که در بی‌وقتی، بدون توقعی ما را از این کنج شهر به آن کنج که خانه‌مان است برده‌اند و حتی از بیان میزان کرایه دوری کرده‌اند. از آنها که با دیدن مسیر دور ما، مسیرشان را عوض کرده‌اند و بی هیچ مسافر دیگری مارا رسانده‌اند. این‌ها، این مردمان خوب شهر، برای روح من حکم دارویی را دارند که همه آن سختی را آب می کنند و می‌برند.

حرف‌ها زیادند. از کارهایی که پیش می‌روند و پیش نمی‌روند. از سختی‌هایی که برایشان آماده بوده‌ای و نبوده‌ای. اما اینجا کشور من است و هیچ چیز این واقعیت را عوض نمی‌کند. اینجا با همه نمودهای خوب و بد و ریز و درشتش، با کودکان کارش، با آدم‌ها و موسسه‌های موجه و ناموجه علمی‌اش، با کارمندهای درستکار و کاردزدش، با هوای صاف و آلوده‌اش،‌با هر آنچه که فکر کنی کشور من است.

اینجا من از آدمی که فقط سوار بر تراموا به سر کار می‌رود و بی هیچ برهمکنشی با محیط اجتماعی اطرافش به خانه برمی‌گردد، از آدمی که حرف‌های آدم‌های دیگر را زیاد نمی‌فهمد یا اگر بفهمد چندان هم برایش مهم نیست به آدمی تبدیل می‌شوم که گفتم. آدمی که در جامعه زندگی می‌کند با سختی‌ها و آسانی‌هایش. انکار نمی‌کنم که آنجا آدم ذهن آرامتری دارد و بهتر کار می‌کند اما بخش عمده‌ای از این ذهن آرام، لااقل برای من ناشی از همین است که اتفاقات بد و خوب آنجا خیلی برای من مهم نیست. چون آنجا کشور من نیست! به همین سادگی.

این‌ها را اینجا نوشتم که یادم بماند ....

/ 6 نظر / 39 بازدید
رویا

قبول دارم که هیچ وقت هیچ جا مثل ایران کشور خود آدم نمی‌شه. ولی مدت زیاد زندگی کردن و شرایط کاملا اون احساس مهم بودن اتفاقات بد و خوب اطراف رو برای آدم میاره. اون احساس فاصله از مردم خیلی‌ش خاصیت دوران دانشجوییه. وقتی وارد کار بشی حتی آکادمیک وقتی بچه داشته باشی و بخوای مثلا به این که مدرسه کجا بره و با کی بازی کنه فکر کنی یا مثلا بخوای خونه بخری و میزان مالیات و وضع اقتصادی و اینا برات مهم بشن حرف مردم و کارمندها و سیاست‌مدارهاش هم برات مهم می‌شن

خواننده وبلاگ

شیخ ابوسعید ابوالخیر را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‌رود(راه می‌رود)!» گفت: «سهل است(آسان است)! وزغی(قورباغه) و صعوه‌ای(پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب می‌رود.» گفتند که: «فلانکس در هوا می‌پرد!» گفت: «زغنی(نوعی پرنده از راسته‌ی بازهاست) و مگسی در هوا بپرد.» گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری بشهری می‌رود.» شیخ گفت: «شیطان نیز در یک نفس(یک لحظه) از مشرق بمغرب می‌شود(می‌رود)، این چنین چیزها را بس(بسیار) قیمتی(ارزش) نیست. مرد(انسان واقعی) آن بود(آن کس می‌باشد) که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد(بخوابد) و با خلق ستد و داد کند(معامله) و با خلق درآمی‌زد(در ارتباط باشد) و یک لحظه از خدای غافل نباشد.»

رویا

آره سخت که هست خیلی. من هنوز وارد اون قسمت‌های خیلی سختش نشده‌ام خوشبختانه. سعی می‌کنم از چالش‌هاش بیشتر بنویسم.

عاطفه

من از هیچم چون کشورم و دوست ندارم . از آدمهای ریاکارش بدم میاد . من از تعارف و روی خوش زورکی بدم میاد . برای همین از همه کنده شده زندگی میکنم

اکرم

سلام نجیه جونم. برام جالب بود که این جوری نگاه کردی. من بعد از این که برگشته بودم تا 5-6 ماه یه حس نا امیدی عجیب داشتم چون فکر می کردم وقتی برگردم همه چیز چقدر خوبه. کشورم مردمم خانواده ام دوستهام... اما نمی دونی چی کشیدم. الان مثل اون موقع نیستم اما احساس می کنم شاید به شرایط عادت کردم. هلسینکی هم مثل سرن بود. مردم سرد و حتی هوای سرد. اما آروم آروم آروم. دلم نمی خواد اگه یه روز بچه داشته باشم اینجا بزرگ بشه. شاید اگه اونجا به دنیا بیاد مثل من دو تکه نشه و اونجا خوشبخت تر باشه! شاید! فعلا نظرم اینه! شاید عوض بشه! برگشتنت به روند عادی زندگی مبارک. به امید دیدا ر به زودی. من همین نزدیکیهام.[قلب][گل]