نمیدانم کجا، اما حتما یک جایی در آن روزها ....

نمیدانم کی، اما حتما یک زمانی در همان روزها ...

همان روزهایی که در آغوشم کشیده ای بی آنکه بدانم که کیستی، بی آنکه دریابم بزرگی روحت را ....

در همان لحظه های پر از آغوش، می دانم که به تو ای بزرگمرد، قولی داده ام. قول داده ام که هرگز ناامید نباشم، هرگز ...

و امروز آمده ام و آماده با همان عهد و پیمان پیشین ....

و اینها را باز برای خودم تکرار می کنم تا بر این ناامیدی اندوهناک و چرک، فائق آیم ... من به تو قول داده ام ....

/ 3 نظر / 19 بازدید
هنگامه

این روزها من هم خیلی به اون بزرگ مرد و شیر زن کنارش فکر می کنم. به ایمان و یقینشون. تو این روزها خیلی هوات رو کرده ام.