من از انتهای زمان می آيم
و چنان در هم کوبيده ام که با تلنگری در هم خواهم ريخت
من از ديار انتها می آيم و لباسی چسبناک پوشيده ام از پايان
و آنقدر به بوی پايان آغشته ام که عطر هيچ آغازی تسلايم نخواهد داد.
من از دنيای «آخرين» می آيم.
آنجا که تا ابديت چشمها در هم خيره می شوند و هر چه هست «خيرگي» است...عاری از زمان.
می آيم با کوله باری از تکه پاره های تنهايی ام
و به دستهايی که در هر ثانيه هزار بار می گويند:«تمام شد» ، بوسه می زنم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهربان نسترن

مشت بر در وفغان بر آسمان سر کن اينک لحظهء آغاز تو ناگزير ميشود در گشاده است به سوی ابديت روانه شو

حسابدار خسته

سلام.ببخشید شعر از کیه؟ ممنونم