وهمچنان که می نگريستم

آنها همه دست بودند و دستهايشان به سوی من دراز بود

و من نيز همچنان همه دست بودم

و فاصله در ميان دره عميق سکوت بود که اگر نه به جرات از آن ميگذشتم

دستهايم را در آن به خاک بايد می سپردم...

/ 2 نظر / 5 بازدید
mardak

نميدانم حالت چطور است اما میخواستم بگويم فکر ميکنم فريادت را خوردی...يک چيز ديگر اينکه بدان برای خيلی ها احساس خوبی باقی گذاشتی

gharibe Ashena

يه وقتايی بايد چشمها رو بست و نديد .... (بابا شريفی D: )