دیگر نباشی

رسیده ام. اما خسته ام و دلتنگ ....

استخوانی در ران پای مرغ هست. استخوانی شبیه یک قاشق کوچک. قاشقی با دسته پهن.

یک روز که مثل همیشه با ولع این استخوان را می جویدم، تو نگاه کردی و خندیدی. گفتی «یکی دیگه هم اینجای مرغ رو خیلی دوست داشت». بابایم را می گفتی.

تو همینطور بودی. جزییات بی نظیری از آدم هایی که دیگر نبودند را بازگو می کردی. آدم هایی که شاید خیلی دیگرها به یادشان نبودند.

میخواهم بگویم من هم از تو جزییات بی نظیری در خاطرم نشسته است. دستهایت که همیشه پر انگشتر بود و تسبیحی که به عادت می چرخاندیش. از آن چرخشهای بازیگوش و سریع.
و پاهای لاغر و کشیده ات با آن انگشتهای برآمده. ترکیب سیگار و فلاسک چایی کنارت با تلویزیونی که هیچ وقت نباید خاموش می شد.
موهای انبوه و خوش حالتت. دنده هایت که بغلت که می کردم خودشان را به رخ می کشیدند.
لوطی منشی و دل و بزرگت. وسفره ات که هر وقت آمدم، ناشناسانی در اطرافش نشسته بودند.

دلتنگی کلمه کوچکی است. ما فقط عادت می کنیم به اینکه دیگر نباشی.

/ 4 نظر / 27 بازدید
مینا

سلام... ازسایت دانشکده براتون پیام میذارم...میناهستم دانشجوی سال سوم رشته فیزیک هسته ای...میدونم استادخرمیان روحتما می شناسید,ایشون استاد دانشگاه مایعنی دانشکده فیزیک دانشگاه سمنان هستندوخیلی استادعالی ودوست داشتنی هستن...این ترم باماالکترومغناطیس دارن ومن هروقت با ایشون کلاس دارم نیروی علمی ام مضاعف می شود امیدوارم شما هم به آنهایی که هنوز هستندفکرکنیدونبودن هاوفکربه آنهاباعث تحلیل رفتن نیرویتان نشود...شادباشید...التماس دعا

نوشین

به نام خدا سلام. تو فیس بوک و در صفحه دوست دوران کودکی و نوجوانیم خانم آذر شهراز پیدا کردمتون. زیبا مینگارید . موفق باشید.

امیرعلی

سلام بار اول که وبلاگتو رو میخونم. وبلاگ جالبی داری. یه سوال داشتم البته اگه بی احترامی نباشه: واقعآ دانشجوی دکتری هستی اونم فیزیک؟ چطوری اینقدر کشش داری؟ من یه فیزیک مکانیک با یه فیزیک حرارت داشتم مغزم تعطیل شده اونوقت شما چطوری این رشته رو میخونید؟ به هر حال موفق باشی. همیشه همه جا.

امیرعلی

چطوری میتونم باهات در ارتباط باشم؟