به همین شبها ...

امپراطوری «من مریض نمی‌شوم» م شکسته است. دخترک مریض شده بود،‌ تب و بی اشتهایی ... ویروس طبیعتا ... تبش که شکست،‌ اشتهایش که آرام برگشت،‌ من تب کردم. با گلو و دهانی پر از آفت، عین دخترک ... و البته با دست و پا و تا حدی هم تنه‌ای که از دانه های قرمز پر خارش پوشیده شد. نخوابیدم شب اول را تا صبح. به خاطرم میرسید که موقع خوابش چقدر دستهایش را به تشک می‌کشید،‌ دلم آب می‌شد ...

امپراطوری «من مریض نمی‌شوم» م شکسته است. من مریض شدم و از پا افتادم با ساده ترین و به ظاهر شاید مسخره ترین مشکل: خارش! گرفتم آنهم از دخترک عزیزتر از جان ... مریض که بود هی میگفتم «درد وبلایت به جانم» ... اما طاقتش را نداشتم انگار ... خوب است آدم جایی ادعا کند که میداند میتواند ....

حالا کنار بوته‌های بلند گوجه فرنگی، روی بالکن کوچک نشسته ام. با تتمه خارشها می‌سازم ... دل به نسیم لطیف این شبهای کوتاه ماه رمضان می‌سپارم ... بوته‌ها بوی گوجه فرنگی تابستانی میدهند هر چند هنوز گوجه‌هایشان در نیامده. آبشان داده‌ام ... همسر به عادت شب‌بیداریش روبرویم نشسته و تا بگذارد که بنویسم، چیزی گوش می‌کند. دخترک بالاخره خوابیده است و من استرس دارم که هر آن ممکن است بیدار شود ... مادربزرگش هم رفته چشمی گرم کند، تا ساعتی دیگر که برای سحری برخیزد ...


شب‌ها و روزهای بابرکتی است ... هرچند خارش امان آدم را ببرد ... هرچند امپراطوری «من مریض نمی‌شوم» تاجش افتاده و کرک و پرش ریخته باشد

/ 1 نظر / 113 بازدید
crbwkqbdopeh

چه قدر خوش‌وقتم که می‌بینم دوباره می‌نویسی! و چه قدر ساله که همدیگر رو ندیدیم! امیدوارم نوشتنت ادامه داشته باشه، و بیماری دخترکت و خودت هم بهتر بشه، و از همه مهم‌تر، خوب باشی و خوب باشید :)