در محضر جان

شیرین است با تو نشستن .... حرف زدن ... شیرین است آن جریان جوشان زندگی را در تو دنبال کردن ... انگیزه ات را به نو شدن ... به آموختن هرچه جدید است ...

می بینم چطور از کنج آن خانه قدیمی در آن شهر کوچک، قلبت را به دورها و دورها می گسترانی ... با آموختن همه ابزارهای ارتباط .. با ارتباط ...

به تو غبطه خورده ام همیشه ... به توانایی ات در دوستی ورزیدن ...

شیرین است هی تو را نگاه کردن، بازشناختنت ... سی سال بعد خودم را دیدن ...

گفته بودم؟ این روزها با این دخترک، من تو را زندگی می کنم ... تو را زندگی می کنم ای مادرترین ...

/ 0 نظر / 54 بازدید