﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>شهری از آب</title>
    <description>nadjieh's description</description>
    <link>http://nadjieh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>باران</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 02 Apr 2012 16:20:39 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>آخرین ماه ....</title>
      <description>&lt;p&gt;ما همیشه در حال بزرگ شدنیم ... این رو نوروز امسال فهمیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آخرین ماه دهه سوم زندگیم، احساس می&amp;zwnj;کنم بعد از مدت&amp;zwnj;ها دارم به آرامش می&amp;zwnj;رسم. آرامشی که از خودم سرچشمه می&amp;zwnj;گیره ... روزها، روزهای طلایی هستند. طلااااایی ی ی ی ی ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/373</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/9203651/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-9203651</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 16:20:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شادی، شادی عمیق</title>
      <description>&lt;p&gt;بسیار شادم ... بسیار شاد شدم ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممنونیم اصغر آقا و همه عوامل .... ممنونیم ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/372</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/9004495/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-9004495</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Feb 2012 10:24:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شهری از آب</title>
      <description>&lt;p&gt;داخل آب اگر گریه کنم، تو نخواهی فهمید &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهری از آب دلم می&amp;zwnj;خواهد&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/371</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8998350/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8998350</guid>
      <pubDate>Sun, 26 Feb 2012 13:59:18 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;روزها از اتفاق پرند. یعنی من انگار چشم&amp;zwnj;هایم، دهانم، روحم همه ریزه&amp;zwnj;کاری&amp;zwnj;هایی را که می&amp;zwnj;بینند، می&amp;zwnj;بلعند. گاهی هضم این&amp;zwnj;همه خوراک ساز و ناساز برایم از کندن کوه سخت&amp;zwnj;تر است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از زن&amp;zwnj;ها و کودکان و مردهای دستفروش مترو، از آنهایی که انتظامات مترو با داد و بیداد می&amp;zwnj;گیردشان ... توجیه معلوم است. باید به فکر آن فروشنده&amp;zwnj;ای که مغازه اجاره کرده و به دلیل خرید مردم از دستفروش&amp;zwnj;ها از عهده مخارجش برنمی&amp;zwnj;آید هم بود. اما مگر نه اینکه هم آن مغازه&amp;zwnj;دار و هم این دستفروش همه مردمند و همه از احتیاج است که از خروسخوان تا بوق ... روی پایند و دنبال نان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از مسافران تاکسی&amp;zwnj;ها ... از تناقضات مردمی که ماییم. طرف با تلفن همراهش بلند صحبت میکندکه:&amp;laquo;آره ... اومدن انبار ۱۰۰ میلیون تومن جنس قاچاقش رو پیدا کردن. بیچاره رو ۳۰۰ میلیون هم جریمه کردن که قاچاق وارد مرز کرده. حالا معلوم نیست بدبخت می&amp;zwnj;خواد چیکار کنه؟ همینجوریه که مردم دزد میشن دیگه! چی میشه که میرن آدم می&amp;zwnj;کشن؟ همینه دیگه ...&amp;raquo; و من گیج وگنگم که از کی &amp;laquo;قاچاق&amp;raquo; به دزدی و آدمکشی شرافت پیدا کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از رانندگان تاکسی&amp;zwnj;ها که اتفاقا برای من اغلب یادآور انسانیتند ... از آنهایی که در بی&amp;zwnj;وقتی، بدون توقعی ما را از این کنج شهر به آن کنج که خانه&amp;zwnj;مان است برده&amp;zwnj;اند و حتی از بیان میزان کرایه دوری کرده&amp;zwnj;اند. از آنها که با دیدن مسیر دور ما، مسیرشان را عوض کرده&amp;zwnj;اند و بی هیچ مسافر دیگری مارا رسانده&amp;zwnj;اند. این&amp;zwnj;ها، این مردمان خوب شهر، برای روح من حکم دارویی را دارند که همه آن سختی را آب می کنند و می&amp;zwnj;برند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف&amp;zwnj;ها زیادند. از کارهایی که پیش می&amp;zwnj;روند و پیش نمی&amp;zwnj;روند. از سختی&amp;zwnj;هایی که برایشان آماده بوده&amp;zwnj;ای و نبوده&amp;zwnj;ای. اما اینجا کشور من است و هیچ چیز این واقعیت را عوض نمی&amp;zwnj;کند. اینجا با همه نمودهای خوب و بد و ریز و درشتش، با کودکان کارش، با آدم&amp;zwnj;ها و موسسه&amp;zwnj;های موجه و ناموجه علمی&amp;zwnj;اش، با کارمندهای درستکار و کاردزدش، با هوای صاف و آلوده&amp;zwnj;اش،&amp;zwnj;با هر آنچه که فکر کنی کشور من است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا من از آدمی که فقط سوار بر تراموا به سر کار می&amp;zwnj;رود و بی هیچ برهمکنشی با محیط اجتماعی اطرافش به خانه برمی&amp;zwnj;گردد، از آدمی که حرف&amp;zwnj;های آدم&amp;zwnj;های دیگر را زیاد نمی&amp;zwnj;فهمد یا اگر بفهمد چندان هم برایش مهم نیست به آدمی تبدیل می&amp;zwnj;شوم که گفتم. آدمی که در جامعه زندگی می&amp;zwnj;کند با سختی&amp;zwnj;ها و آسانی&amp;zwnj;هایش. انکار نمی&amp;zwnj;کنم که آنجا آدم ذهن آرامتری دارد و بهتر کار می&amp;zwnj;کند اما بخش عمده&amp;zwnj;ای از این ذهن آرام، لااقل برای من ناشی از همین است که اتفاقات بد و خوب آنجا خیلی برای من مهم نیست. چون آنجا کشور من نیست! به همین سادگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این&amp;zwnj;ها را اینجا نوشتم که یادم بماند ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/370</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8950659/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8950659</guid>
      <pubDate>Sun, 19 Feb 2012 09:45:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بندهای  نادیدنی</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز بعد از غروب زدم از خانه بیرون. دنبال قهوه&amp;zwnj;خانه دنجی، جایی که بشود قدری نشست ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهر خلوتی&amp;zwnj;اش را به رخ می&amp;zwnj;کشید و باد تیز و سرد در گوشم می&amp;zwnj;پیچید. سر خیابان چشمم به ترامی افتاد که یکراست به خانه تو می&amp;zwnj;برد مرا. ایستاده پشت چراغ قرمز، دودل شده بودم که سرشبی بی&amp;zwnj;خیال این&amp;nbsp; شهر خلوت و کافه&amp;zwnj;های نیمه تعطیلش بشوم. راهم را کج کنم به خانه تو. تو که دلت همیشه آنقدر گرفته بود.... تو که همیشه آنقدر مهربان می&amp;zwnj;بوسیدی&amp;zwnj;ام و تکیه کلامت بود: خیلی بدجنسی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو که دلت خانه و زندگیت را می&amp;zwnj;خواست ... تو که صبورانه با همان مبل دراز روبروی تلویزیون و برنامه&amp;zwnj;های بی&amp;zwnj;محتوایش کنار آمده&amp;zwnj;بودی... آخ که چقدر دلم خانه&amp;zwnj;ات را می&amp;zwnj;خواست ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بندهایی به پاهایمان بسته&amp;zwnj;اند. بندهایی ... بعضی می گویند عقل است و شرط عقل ... نمی&amp;zwnj;دانم! موجودات غریبی شده&amp;zwnj;ایم ما ... خودمان خودمان را باز&amp;zwnj;می&amp;zwnj;داریم ....خودمان دلمان را با همه دلتنگی&amp;zwnj;هایش، با همه &amp;zwnj;آنچه میخواهد و سخت می&amp;zwnj;خواهد می&amp;zwnj;کُشیم ....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوار نشدم. به خانه&amp;zwnj;ات نیامدم. در یکی از معدود مغازه&amp;zwnj;های باز شیرینی&amp;zwnj;اکی خریدم و در همان هوای سرد برگشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدها اگر عمری باشد و ببینیم همدیگر را، خواهم گفت که عجب سرم شلوغ بوده&amp;zwnj;است. و البته خیلی به یادت بوده&amp;zwnj;ام و اما امان از این گرفتاری .... هرگز نخواهمت گفت که در یک دودلی کشنده، وقتی خانه تو، دیدن تو، آنقدر نزدیک بود و در دسترس، من چطور علافی و پرسه زدن در خلوتی شهر را برگزیدم به ملاحظاتی ... نخواهم گفت ... نخواهم گفت که چه بدآیندی دارم از این منٍ ملاحظه گر، منٍ ترسو ....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/369</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8736059/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8736059</guid>
      <pubDate>Sun, 15 Jan 2012 22:38:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ما و بستگی‌ها</title>
      <description>&lt;p&gt;اه! یعنی الان من باید دقیقا چه خاکی تو سرم بریزم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گزارشی رو میخوام تهیه کنم از روند کارهای مجله فیزیک. از اون قسمتش که به من مربوطه. گزارش رو باید تا امشب برسونم به سردبیر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد چون فکر می&amp;zwnj;کردم (البته کور خونده بودم) که می&amp;zwnj;شه از تکنولوژی ۱۰ سال پیش به اینور (که موجودیست به نام اینترنت) برای &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;کار&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; استفاده کرد، این گزارش رو گذاشته بودم روی گوگل داکیومنت و با سردبیر و هیات دبیران به اشتراک گذاشته بودم. تا همگی در جریان به روز شدنش باشن و منم هرجا اتصالی به شبکه موجود بود، بتونم این فایل رو ویرایش و به روز کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز گوگل فقط سرویس گوگل&amp;zwnj;خوان و ایمیلش بازه و بخش داکیومنت و تقویم و ... بسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنده فقط می&amp;zwnj;خوام عرض کنم که به خدا عده&amp;zwnj;ای وجود دارن که از این ابزارها برای &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;کار&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; استفاده می&amp;zwnj;کنن. &lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;کار&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; !!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/368</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8673709/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8673709</guid>
      <pubDate>Fri, 06 Jan 2012 11:50:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ناپایداری</title>
      <description>&lt;p&gt;امروز شادی عجیبی با من بود. شادی اینکه بالاخره خونه و زندگیم رو روال افتاده و می&amp;zwnj;تونم روی کارم متمرکز بشم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرار هم بود با یکی از همکارها بنشینیم و یه سری کار برای اندازه&amp;zwnj;گیری خاصی در سی&amp;zwnj;ام&amp;zwnj;اس انجام بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شادی من خیلی طولانی نشد. چون متوجه شدم که پروتکل اینترنتی SSH که کار ما بهش وابسته است و عملا تنها از این راه می&amp;zwnj;تونیم کار کنیم، کاملا بسته شده. یعنی کند نیست (مثل همیشه) بلکه کاملا بسته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این به این معنی نیست که سرعت اینترنت امروز کم شده باشه. چون مثلا امکان رسیدگی به نامه&amp;zwnj;ها و ... وجود داره. این چیزها معمولا ازطریق پروتکل&amp;zwnj;های رایج&amp;zwnj;تری مثل http انجام می&amp;zwnj;شن. اما به این معنی هست که من امروز باید با یه مشت سماق سر خودمو گرم کنم چون امکان کار ندارم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/367</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8641276/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8641276</guid>
      <pubDate>Sun, 01 Jan 2012 13:15:21 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رویای برف‌</title>
      <description>&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;شد این برف تو تعطیلی آخر هفته می&amp;zwnj;اومد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی&amp;zwnj;شد این کوه&amp;zwnj;های برفی تهران که تو هوای تمیز بعد از برف مثل الماس می&amp;zwnj;درخشن و دل می&amp;zwnj;برن، تا آخر هفته هم همینجوری می موندن؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیروز پاهام سست شده بود که مسیرمو از محل کار کج کنم به کوه&amp;zwnj;های توچال یا هر کوه دیگه&amp;zwnj;ای. برم رو برف&amp;zwnj;ها جای پا بندازم و با صدای قرچ و قرچ برف و یخ&amp;zwnj;زدگی پاهام از لذت دیوونه بشم. بعد یه جا که پهن&amp;zwnj;تر و صاف&amp;zwnj;تر باشه روی برف&amp;zwnj;ها دراز بکشم و آسمون تمیز رو تماشا کنم. بعدشم اگه هنوز حالم اونجوری بود که فکر می&amp;zwnj;کنم، یه شکم سیر گریه می&amp;zwnj;کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه تو هوای آلوده کی گریه&amp;zwnj;اش میاد؟ منظورم از اون گریه خوباست ها! از اون&amp;zwnj;ها که بعدش فکر می&amp;zwnj;کنی روحت دزدکی اومده بیرون و یه نفسی کشیده. تو هم می&amp;zwnj;تونی با همه حجم ریه&amp;zwnj;هات تنفس کنی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما همه&amp;zwnj;اش خیالات بود. راهم از محل کار کج نشد. الان هم دوباره اون ابر سرخ آلوده روی کوه&amp;zwnj;ها رو گرفته. گلوی من هم می&amp;zwnj;سوزه و همه&amp;zwnj;اش تشنه&amp;zwnj;امه از آلودگی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشنهادم به خدا اینه که یه بخشی از این برف&amp;zwnj;ها رو نگهداره برای شب قبل از روز&amp;zwnj;های تعطیل ...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/366</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8620841/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8620841</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Dec 2011 10:35:36 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلتنگی</title>
      <description>&lt;p&gt;دلم خیلی برات تنگ شده. چیزی که می&amp;zwnj;تونم بگم همین یه جمله ساده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حدود سه ماهه که هروقت آهنگ هوای حوا (ناصر عبداللهی) رو می&amp;zwnj;شنوم، تو میای توی ذهنم و دلتنگی برات دیوونه&amp;zwnj;ام می&amp;zwnj;کنه. کافیه اسم &amp;laquo;دل&amp;raquo; رو تو این شعر با اسم تو عوض کنم...&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم خیلی خیلی برات تنگه، می&amp;zwnj;فهمی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی، امروز حنانه نازنینمون دنیا اومد ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/365</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8564668/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8564668</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 11:14:07 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آزادی</title>
      <description>&lt;p&gt;میدانی؟ هنوز حرف زدن با تو برای من بهترین است.&lt;br /&gt;از خوشحالی پرواز می&amp;zwnj;کنم وقتی می&amp;zwnj;بینم هنوز بلدیم به یکدیگر نقب بزنیم. بلدیم موضوع مورد گفتگویمان را بیرحمانه زیر و رو کنیم و در عین حال به هم لبخند بزنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهم نیست. آدم بعضی وقت&amp;zwnj;ها میان حرف&amp;zwnj;های سخت، آن حرف&amp;zwnj;ها که سخت به جانش چسبیده&amp;zwnj;اند، خوب گریه&amp;zwnj;اش می&amp;zwnj;گیرد. آدم می&amp;zwnj;تواند گریه کند. اما گفتگو به قوت خویش جریان دارد. آدم وسط گریه چهره آرام تو را نگاه می کند که با مهربانی و در حالیکه همه آنچه را که نمی دانیم محبت است، تعصب است یا چه چیز دیگری در کیسه کرده&amp;zwnj;ای، مثل یک نفر سوم به میدان صحبت&amp;zwnj;هایمان آمده&amp;zwnj;ای.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم وسط گریه آرام می&amp;zwnj;شود. فکر می&amp;zwnj;کند. منطقش را به چالش می کشد با تو که حرف می&amp;zwnj;زند. آدم وسط گریه چیز یاد می گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم با تو که حرف می&amp;zwnj;زند، احساس آزادی می&amp;zwnj;کند. آزادی از همه گره&amp;zwnj;های کور. از همه ملاحظات بی&amp;zwnj;دلیل و بی&amp;zwnj;پایه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا ۲۳ آذر است راستی. ۶ سال است. ۶ سال است که آزادگی در گفتگو را تمرین کرده&amp;zwnj;ایم. ۶ سال است که آزادی را تجربه کرده&amp;zwnj;ایم.&amp;nbsp;گفتن ندارد که چقدر به تو بدهکارم. &amp;nbsp;مبارکمان باشد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://nadjieh.persianblog.ir/post/364</link>
      <author>باران</author>
      <comments>http://nadjieh.persianblog.ir/comments/18264/8520831/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-18264.post-8520831</guid>
      <pubDate>Tue, 13 Dec 2011 15:19:34 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
