ديروز تو اتوبوس يه دوست جديد پيدا کردم.

اسمش زينب بود.ميگفت خونه شون شماله و وقتی پرسيدم:کدوم شهر؟گفت:شمال!!!

آخر فهميدم که اهل رودباره.

ميگفت شهرشون سه تا دريا  داره و چهار تا رودخونه.

ميگفت دايی مسعودش يه ماشين سفيد داره و دايی سعيدش يه ماشين طوسی.تازه دايی سعيد يه بچه کوچولو هم داره.

از من پرسيد که ماشين ندارم و وقتی فهميد که من هيچی ندارم حتی يه بچه کوچولو،کلی دلش برام سوخت.

يادش اومد که دايی سعيدش ۱۲ تا پرايد در رنگهای مختلف داره و يه خونه سه طبقه که تو هر طبقه اش يه بچه کوچولو هست

اون وارد دنيای خيالاتش شده بود و من هم از اينکه همراهيش کنم لذت می بردم.

اعتقاد داشت که مهدکودک مال بچه کوچولوهاست و توش هيچی ياد نميدن.فقط به بچه ها شير ميدن و جاشونو عوض ميکنن.

در عوض تو پيش دبستانی همه چی به آدم ياد ميدن...و برام سه دفعه از يک تا ده شمرد.

داشتن با مامانش ميرفتن که سوار «بوفه» شن(منظورش بوفه اتوبوس بود) برن رشت.

آخه رشت همون شماله و شمال همون رودبار...يه کيسه گنده هم همراهشون بود.

زينب ۶ سالش بيشتر نبود.دست مامانشو ميگرفت.آخه مامان جوانش خوب نمی ديد.

مامان هم کيسه برنج رو می کشيد... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٤
تگ ها :