خواستگاری

چند وقت پيش يکی من رو مامور کرد که برای پسرش دنبال دختر شريفی نجيب  درسخون با يک رشته خاص که به دلايل امنيتی نميگم چه رشته ای، بگردم.

يعنی اول بی مقدمه از من پرسيدن که تو دوستام تو فلان رشته کسی رو ميشناسم يا نه،منم از همه جا بيخبر،گفتم آره،يکی رو ميشناسم!

حالا اين دختره تا اونجايی که من ميدونستم،مثل خودم و بقيه دور و بريهام يه ذره خل و چل ميزد و اصلا آدم اين حرفها نبود.

هر وقت سر مسخره بازی می پرسيديم کی عروسيته؟ ميگفت فردا!

خصوصيات ايده الش هم اين بود که طرف «قد بلند» باشه و «به فکر فقير فقرا» باشه.

البته من برای بزرگترايی که اين امر خير رو به من محول کرده بودن توضيح داده بودم که اينقدر رابطه ام با اين دختر نزديک نيست.ولی اونا پاشونو توی يه کفش کرده بودن که بيان و اين رفيق ما رو ببينن.

وقتی هم گفتم که خوب من به چه بهانه ای ملاقات رو جور کنم،گفتن به بهانه جزوه با هم!!! ميريم دم اتاقش.حالا رشته اون کجا و رشته من کجا.

ولی بالاخره اينقدر بهم گفتن و موضوع رو بديهی جلوه دادن،که من نه تنها فکر کردم که اين کار آب خوردنه،بلکه اصلا امر بهم مشتبه شد که دارم واسه خودم ميرم خواستگاری.

خلاصه ...

من بعداز مدتها با خودم کلنجار رفتن،به اين نتيجه رسيدم که با توجه به اينکه اين دوست ما از خواستگاری سنتی خوشش نمياد و براش تعريف شده نيست که واسه يه پسر که خودش دانشجوئه ،مامانش داره «کلا» دنبال دختر نجيب ميگرده و واسه اش انتخاب ميکنه،جهت پيشگيری از هرگونه سو تفاهم،قبل از اون ملاقات کذا،خودم برم و باهاش حرف بزنم.

اينجا بود که بيچارگی من شروع شد.تا مدتی زاغ سياهشو چوب ميزدم که ببينم کی ميتونم برم صحبت کنم.

تازه بعد که تو صف تلفن گيرش آورده بودم،نميدونستم از کجا شروع کنم.شده بودم عين اين عاشقا!!!

هی دنبال جمله مناسب ميگشتم.اون هم که گيج تر از من اصلا حال منو نمیفهميد.

خلاصه دل به دريا زدم و در دو جمله بی سر و ته که خودم هم نفهميدم چی بود،اصل مطلب رو گفتم و ته اش هم گغتم :ببخشيد که من مامورم و معذور...

يهو جفتمون پقی زديم زير خنده!حالا نخند کی بخند...

بعد هم گفت که هنوز کوپن شيرش باطل نشده و از اين حرفها.

خودمونيم «نه» شنيدن خيلی سخته به ياد تمام «نه» هايی که گفته بودم افتادم و استغفار کردم

بعد اين ماجرا،من که جو گير شده بودم و فکر ميکردم «نه» رو به خودم گفتن،ميخواستم برم و «حذف ترم» کنم که کار رايج همه «نه» شنيده هاست.کلی بچه ها تلاش کردن تا آروم شدم و شيشه ها رو نشکستم.

 بعد اين جريان عذاب وجدان من از گندی که زده بودم شروع شد.ولی آخه چيکار می تونستم بکنم؟اون هم با اين وضع خواستگاری.اون هم با شخصيتی که آدمهای دور و بر من دارن.اون هم...

ولی از همه اينها گذشته خيلی خوشحالم که پسر نيستم.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٧
تگ ها :