هوا مه آلوده و خنک،گاهی هم يه نم نمکی مياد...

منم خواب آلودم.آخه تا همين الان داشتم يه برنامه خرکاری مينوشتم.سر آزمايشگاه هم نرفتم.

راستی ! همين تازگيها،همين نزديکيها احساس بلوغ عجيبی ميکنم.انگار که پهلوم نشسته باشه
يه جور بی نيازی.
گفتم دلم ميخواد«سر به آزادگی از خلق بر آرم چون سرو»
حرف از «غار»ی زد که با مهربونيش پرش کرده بود.فکر کنم منو دعوت کرد.
از شما چه پنهون همين روزا دارم ميرم مهمونی...   
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٩
تگ ها :