از اين باران ناگزير،از اين سبزی گريز ناپذير،از اين همه جوانه...
چشمهای آشنای تو پيداست.

مرا نگاه ميکنی و صبح من شروع ميشود
ومن نفس نفس پر از جوانه ميشوم
برای عشق،برای زندگی بهانه ميشوم   
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۱٦
تگ ها :