بازم اومد

ديروز وقتی داشتم سرازيری دانشگاه رو از کنار باغچه ميومدم پايين،انگار يهو متوجه بهار شدم!
بعد از مدتها يه عالم زندگی توم غليان کرد.ياسهای زرد،به ژاپنی ها،اين گلهای بنفش که اسمشونو نميدونم...انگار همه شون داشتن صدا ميزدن:«زندگی،زندگی،زندگی..»
حس کردم دو تا برگ کوچولو روی انگشتام جوونه زد...
سال ۸۲ داره تموم ميشه.حالا که نگاش ميکنم ،اگه دو ماه اول وبه خصوص اردوی بناب رو ازش قيچی کنم،سال سنگينی بود و من هی توش پوست انداختم.
شايد بيشترين چيزی که ياد گرفتم «خداحافظی» بود و کوچک و کوچکتر کردن دنيام!
و اينجوری شد که قلبی که ميرفت همه آدمها رو در آغوش بگيره،مجبور شد به اندکی بسنده کنه...
هی !بگذریم...۸۲ هم واسه خودش سالی بود دیگه!شاید اومده بود که منو ادب کنه و حالا هم که سلانه سلانه داره میره!
داشتم میگفتم.تو حال و هوای بهار و شروع بودم که دو تا برگ کوچولو روی انگشتام جوونه زد و چشمهام شکوفه کردن،شکوفه های صورتی.
عيد همه مبارک.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/٢٤
تگ ها :