فاجعه قطار ها

بلند بارو شهر من

دامان مهربانت تا هميشه برای من گسترده باد

بلند بارو شهر من

باز بهار را به پيشواز نشسته ای و عطر در هوايت غوغا ميکند

چشمهايت را بر غبار مبند،چونان هميشه استوار و کينه دار بر پهنه تاريخ بنشين

هزاران گل بهاری نثار دامان خونرنگت باد

بلند بارو،پا بر جا شهر من

در غبارت نفس می کشم و همه دم وباز دم ميشوم و بدينسان جان فرزندان تو را به سينه ميکشم

انفجار ،انفجار،يک لحظه و انفجار ...و فرزندانت در پيش چشمان تو غبار ميشوند و معلق در هوای شهر با عطر شکوفه ها در می آميزند.

و برگی به خاطرات سرخ تو اضافه ميشود.

بغضت را به اشک ميالای شهر من

نگاه کن!!

در همهمه انفجار،در دود و غبار،در آنجا که نگاه امتداد خويش را گم ميکند،

شيخ  عطار است که سر بریده بر دست ،امتداد تاريخ را پيش ميرود تا قامتش بيرق مظلوميت سر افراز تو باشد.

و چه بسيارند از اين سر بريدگان...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱۸
تگ ها :