آخ!ای کلمات گريزان !مگر که به چنگم نيافتيد...
چنان باری بر دوشتان خواهم گذاشت که ....
و هيچ کس در نيافت آشوب چشمی را که از دیدن شهاب باران آسمان محروم ماند
چشمی که از يک آذرخش کور شد.
و هيچ کس ندانست ‌‌ژرفای صدايی را که از شکستن شانه هايم برخاست
هيچ کس ندید که آوار انتظار چگونه بر من فرو ریخت و عشق چگونه راه خانه ام را گم کرد
و هيچ کس نفهميد که چگونه من به آخرين بارقه های زندگی آويختم و شربت اعتماد دستهای تو را جرعه جرعه نوشيدم...
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱٠/٢۸
تگ ها :