باز هم کوه

باز هم مه و مه و ابهام

و در ختهايی که فقط نوک شاخه شان در ميان مه پيدا بود

و رودخانه ای که تنها نشان وجودش،صدايی بود که از عمق دره برمی خاست

و آن اسکله برفی مشرف به دره،و صدا،صدای فلوت...

معلق بودن ميان رويا و واقعيت...

اين همه حس با گذراندن صبح جمعه در کوه

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٢
تگ ها :