بهم گفت:«شنونده خوبی هستی،سبک شدم مثل پر»

ولی من سنگين شده بودم مثل کوه...

به خودم گفتم:«باز شروع کردی؟باز هم بهونه می گيری؟»

«خودم» روشو برگردوند و چند قطره اشک ريخت.

گفتم:«ايندفعه از اون دفعه ها نيست.ديگه لوست نميکنم.حنای گريه هات هم ديگ رنگ نداره.»

...حرف نميزد.

گفتم:«بابا! آخه يذره بزرگ شو! يذره قوی باش. به اين فکر کن که اين هم ميگذره.»

باز هم حرفی نزد.

گفتم:«فايده نداره.اصلا فکر کن سخت ترين حال دنياست.فکر کن بدتر از اين امکان نداره.ولی واقعا مهم نيست که چقدر بهت فشار مياد.اصلا بمير! بمير ولی طاقت بيار...طاقت بيار.»

برگشت و نگاهم کرد.با چشمهای خيس.با نگاهی که درد می کشيد.يه نگاه عميق،يه نگاه دور.چشمهاش آروم آروم بسته می شد...

چشمهاش بسته شد.

آينه زير بينی اش گرفتم.نفس نمی کشيد.

«خودم» مرده بود.مرده بودم.ميخواستم قوی باشم،می خواستم طاقت بيارم،ولی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٢
تگ ها :