آخرين افطاری

۱۲:۱۳ :الان ديگ آش بعد از کلی بيچارگی،از گرفتن ملاقه و ديگ بگير تا اجاقی که اولیش کوچیکه و دومی اش خراب، حاوی آب همراه با نخود و سبزی در حال گرم شدنه.
فقط خدا ميدونه که آخرش چی قراره بديم به خورد ملت.
اين آخرين آشه.اميدوارم خوب بشه .
الان حجت اومده بود زيرزمين و می گفت ياد عادل افتاده.دلمون براش تنگ شده .چقدر اون سال چرت و پرت گفت و بهمون متلک انداخت.صحنه ها از جلوی چشمام رژه ميرن.انوشه ميز ها رو دستمال می کشيد.حامد نون خريده بود.نعيمه و زهره پی کار کشک بودن.ما زولبيا می چيديم.
يادمه شهروز مولايی به زولبيا ميگفت :«زولوبيا».
زود ميگذره.خيلی زود.خيلی خيلی زود.
اين آخرين آشمونه و ما هنوز کفش شهاب رو پيدا نکرديم،فکر ميکنی امسال پيدا بشه؟
ما همديگرو هم گم کرديم،کفش شهاب پيشکش...
۴:۰۰: مخلوط نخود و لوبیا همگن شده،هر سال همینطوره!دم افطار که میشه،آش به طور ناگهانی آش میشه...
احسان اومد و ترتیب یه گاز دیگه رو داد...
(مهمترین قسمت جمله اینه: احسان اومد...و یه کاری کرد.احسان گم نشده!! )
دوباره بچه ها آش رو هم زدن و نیت کردن.گلناز،سعید،گلنوش و فلوت،زهرا و ساز دهنی،شیما،میثم،فرنوش که همه نخود و لوبیا وعدس رو قبلا پخته بود و دیشب هم با ما تو سرخ کردن پیازها شریک بود و امروز صبح امتحان داشت...
این آش عجب آشیه...
۷:۵۵ : آش عالی شد!خيلی خوشمزه بود.کفش شهاب رو پيدا نکرديم ولی من اون  دنيايی رو که ميخواستم پيدا کردم.دنيای زيبای دوستهايی که گم نشده بودن،مثل يحيی،مثل بهروز،مثل مامان بهروز،مثل ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱
تگ ها :