باز باران را فرستادی و من را آب برد

بوسه هايت چشم خيسم را به شهر خواب برد 

قاصدی از آستان تو بيامد نيمه شب

دستهايم چيد و با خود تا خود مهتاب برد

دستهايم را به دامانت گره کردم ولی

دامن تو هستی ام را بيدل و بيتاب برد

 دست سويی،دل به سويی،تکه تکه روح من

آنچه را هم ماند بر جا،عاقبت سيلاب برد

وه چه حالی،در دلم آتش خودم غرقه در آب

يک نگاه تو مرا تا قعر اين گرداب برد

مست از اين غرقاب و طوفان پر از بيداری ام

باز ميخندی و میپرسی که بازت خواب برد؟؟؟!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٤
تگ ها :