امسال حسش خيلی زودتر از خودش اومد.رمضان رو ميگم.
يک هفته ای ميشد که انگار همه درها باز بودن،همه درها،حتی...
ديروز هم يه خبرهايی بود.يه حالت عجيب،شايد يه انفجار
سر کلاس بوديم که شروع شد.پر سر و صدا...بوی خاک خیس داشت دیوونه مون میکرد.
يه هو از کلاس اومديم بيرون،من و سارا.
۴ طبقه رو تا پايين دويديم.تو محوطه دانشگاه همه جا آب بود.
رسيديم به بارون،بارونی که ناگهان و بی امان می باريد.ايستاديم...
زیر گلریزون ابرها،زیر رقص پر غوغای آذرخش
ايستاديم...ايستاديم
خيس خيس ۴ طبقه رو تا بالا دويديم که بریم سر کلاس.
از پنجره ۴۱۲ ميشد کوهها رو ديد.يه جا آفتاب سينه ابر رو شکافته بود.
وقتی نشستيم،سارا روی يه ورقه برام نوشت:«باز هم یه خاطره خوب»   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٦
تگ ها :