محفل

ديشب بعد از اون غروب سيال و صدای اذان،بعد از اون حرف زدن و دوره کردن دل آزردگيها با مژگان،مهسا اومد پيشمون.

برای يک لحظه انگار همه اون اشتياق پاک سال اول و دوم زير پوستم دويد.

برای يک لحظه خودمو تو «محفل» ديدم و اون درخت زردبرگ توی چشمام نشست.

برای يک لحظه انگار بارون زد و کاغذی که توی اون جلسه «والعصر» رو توش سياه مشق

می کردم زير دستام اومد.

انگار گلنار دوباره از «شمس» گفت.

صدای بغض آلود پوران تو گوشم پيچيد:«چرا قضيه رو از بالا نمی بينيد؟از اونجايی که يک نازنينی نشسته و ما همه عزيز دردونه هاشيم؟..»

برای يک لحظه انگار گريه کردم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٤
تگ ها :