پيرشده ام، پيرشده ام
از اين اسب تند تاخته،از اين تصوير پر از نقش کمرنگ به جا مانده،از اين «من» بزرگ شده بی هيجان،که نه بی هيجان،بی ذوق زدگی،دلم می گيرد.
دانشکده،بچه ها،گاه می انديشم آياواقعيت دارند يا خاطرات و توهمات بر جا مانده منند؟
آيا اگر دست به اين ديوار ها بزنم،همچنان که در رويا،دستم در آنها فرو نخواهد رفت؟
آيا از اين به بعد بناست هميشه ازهر گوشه اين ساختمان،کسی را ببينم که به سوی من می آيد و بعد بدانم که خيالی بيش نبوده است؟
دوران زوال ۷۹ايها فرا رسيده است.زوال،زوال،و در من چه مانده؟
عاطفه ها،عاطفه ها...
خاطرات جوشان گذشته و آبهای راکد اکنون!!
و من خسته و دل پير،با چشمانی کم سو،غرق ابهام و رويا،بی هيچ تلاطمی،بی هيچ تلنگری،انکار کسی از غيب با من حرف می زند.در عالمی که راه ميروم،عالم مردگان است.
روح بچه ها،روح،روح بچه ها و آفتاب گذشته شان...گذشته مان...
۱۱۷،سبدخريد،شب بيداری ها،خواب زدگی ها،اشک ها،شوق ها،زوج و فرد شدنها،برف بازيها،آب بازيها،قهر ها ،دلگيری ها،کوه رفتن ها،گلابدره،هندوانه،دربند...
من،تو،آسمان،زمين...ريش همه سپيد شده است.
چشمم را آشوب تلخ اشک می پوشاند
  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٧/۱٦
تگ ها :