امشب آخرين شب موندنم بود و مراسم مهدی عاملی شد که همه رو ببينم.

امشب دلم ميخواد يه عالمه حرف بزنم.از همون حرفهايی که آدما آخر تابستون ميزنن.

اول دلم می خواد از خونه بگم.يادمه سال اول که بوديم،گروه ياريگران يه جشن واسه بچه های بهزيستی گرفته بود.يه مسابقه نقاشی هم داشت.بدون استثنا تو نقاشی همه بچه ها يه خونه بود.بچه هايی که هيچ وقت خونه ای نبوده که بهش احساس تعلق کنن.

خونه دلچسب ترين مکانيه که تا حالا شناختم.همون جايی که ميشه بعد از يک دوره نه چندان کوتاه درگيری فکری،با فراغت و امنيت کامل توش بشينی و تکليفتو با خودت روشن کنی.همه ايده ها و تصميمهات بتونن نفس بکشن و تو بشی يک گلوله انرژی که به سمتشون پرتاب شدی.

همون جاييه که تا ميرسی و خبر رسيدنت به اونايی که دوستت دارن ميرسه،يکی یکی از پدر بزرگ و دايی تا دوست و دختر خاله و... ميان که ببيننت و چنان دريای عاطفه ای رو جلوت پهن می کنن که دلت ميخواد همچين که شيرجه زدی،ديگه سرتو از زير آب در نياری.

جاييکه ميشه تو حياطش کنار مامانی که داره باغچه رو آب ميده بايستی،انگور بخوری و باهاش گپ بزنی...

هی !!عجب تابستونی بود.همه اش يک ماه!!

۷ تا از همبازيهای بچگی ام،دو نفره شدن.نميتونی تصور کنی چقدر قشنگ بود.انگار همه خاله بازيها واقعی می شدن.راستی که جای وحيد خالی بود.

امشب بعد از مراسم مهدی،خيلی دلتنگم.راستش دلم نمی خواد برگردم

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢۸
تگ ها :