غول چراغ جادو

غول نفسی به رضايت کشيد...آخه تازگيها صدای خش خش دستی رو به ديوار خونه اش احساس می کرد .بعد از ۳۰۰۰ سال تنهايی توی اين چراغ کوچک و تنگ،حالا يکی اومده بود...
اشکی رو که رو صورتش چکيد،پاک کرد...پر از ...پر از شوق بود.
آره ...حالا يکی مجذوب چراغش شده بود وهی رو چراغ دست می کشيد...
به جبران ۳۰۰۰ سال تنهايی،اونيکه اون بيرون بود، بايد ۳۰۰۰ بار گرد چراغ رو می گرفت...
«نکنه وسط کار دلسرد بشه»اين جمله هراس انگيز هر لحظه ۳۰۰۰ بار از ذهن غول
می گذشت...
۲۹۹۸ وای چه لحظات نفس گيری...۲۹۹۹ و...۳۰۰۰
تنوره کشيد...دود کرد ومثل يک گردباد خاکستری پيچيد و بيرون اومد...
چقدر دنيا بزرگ بود.
دنبال دوستش گشت.هيچ کس رو نديد.نه.....يک نفر اون دورها داشت فرار ميکرد...
با صدايی که بدوی بود و به غرش شبيه پرسيد:«کجا؟؟؟؟؟» و شنيد که يکی فرياد زد:«ازت
می ترسم»
-------------------------------------------------------------------------------------------
يه اشک ديگه رو صورتش غلتید.
شروع یک دوره ۳۰۰۰ ساله دیگه
با این تفاوت که این بار نمی تونست به خونه اش برگرده
اینبار اون بیرون خونه اش تنها بود......   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٢/۱٢
تگ ها :