و من نيستم مگر انباری از ته نشين شده ها و آنچه می بينی آبی است زلال ،عاری از گل ولای که تنها ذرات معلق آن،دانه های شفاف عاطفه اند...


ليک آب ايستا را سرنوشتی جز مرداب نيست...جريانی بايد...


دريچه ها را خواهم گشود.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٦
تگ ها :