فرصت...فرصت...فرصتی برای پرداختن به خويشتن...

مدت مديدی است که هجوم اتفاقات و آوار نفرت آور کارهای بيرنگ ...کارهايی که تنها فايده شان سنگين تر کردن «بار هستی » توست که مبادا سبکی بيش از اندازه اش،دلزده ات کند،مرا از درونگردی بازداشته اند.

و حالا که در اندک فرصت دست داده،به خودم مينگرم، اتاق در هم ريخته ای را می گشايم که در آن درب  تمام کمدها باز است و هر چه پوشيدنی از کهنه و نو بر زمين ريخته است.و من هر چه ميگردم         گوشواره هايم را پيدا نمی کنم.

نگاه ميکنم!نگاه ميکنم....پنجره ه های قفل،پرده های خاک آلود،دفترهای نانوشته...مدادهای جويده و...

در گوشه اين اتاق رخت آويزی است که من از نخستين روزی که زيباترينها را تجربه کردم،چشمهايم را با هر چه ذخيره تماشاست ،به آن آويختم.

و اکنون نگاهی غبار آلود بر اين رخت آويز نشسته است که مرا برای دير کردم بازخواست ميکند...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٥
تگ ها :