چه روزهای شگفتی است اين روز ها که من در هوای بهت زدگی قدم می زنم!که تو را می بينم و

نمی بينم.که باران می بارد و چنان نرم می بارد که اثرش بر پوست من جز نوازشی عميق نيست ونفوذ

می کند در ژرفنای وجودم.

اين روزها که صدای خنده های آرام کودکم را می شنوم و عروسک را آرام آرام به فراموشی می سپارم.

اين روزهای مه اندود پر ابهام که عقل در من زايشی دوباره می يابد و من باز دز طلب هر چه بيشتر باران صورت به آسمان می گيرم.

خيس می شوم ،خيس می شوم و آن دست وسيع مهربان بر سرم قرار می گيرد.

وای !يک نفر مرا بگويد که تعبير اين همه چيست؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/٢٢
تگ ها :