يعنی ممکنه؟
چقدر شبيه اش بود.نگاهم که کرد ،برق آشنايی توی چشمهاش درخشيد.(شايد هم من اينطور ديدم).سعی کردم لبخند بزنم ،نتونستم.
روشو به یه سمت دیگه برگردونده بود.
وای!اگه این نیمرخ یه ذره کوچولوتر می شد و یه ذره تپل تر،می شد همون نیمرخی که دو سال توی کلاس ،به دیدنش بغل دستم عادت کرده بودم.
چیکار باید میکردم؟میرفتم سلام می کردم؟اگه خودش نبود چی؟
حدس ميزدم مثل همه کسايی که واسه خريد ميان ،ایستگاه نواب پياده شه.
دوباره نگاهش کردم.چه خانومی شده بود.يعنی اين خانوم با شخصيت همون افسانه ای بود که...که دست هم رو ميگرفتيم و دور ميله های بسکتبال ميچرخيديم؟
همونيکه با هم از روی سطل آشغالهای بزرگ حياط می پريديم؟
خيلی شبيه اش بود.اصلا خودش بود.
ميرم،ميرم بهش سلام ميکنم.يا نه!اسمشو می پرسم...نه!يه هو صدا ميزنم «افسانه»!!!
ولی اگه نباشه؟
دلم گرس گرس ميزد!
برم مدل قدیما صداش کنم:«افی»؟
ایستگاه میدون حر بود.یه ایستگاه دیگه وقت داشتم.
وای نه!داشت پیاده میشد!!مترو شلوغ بود،نتونستم دنبالش بدوم و صداش کنم:«افی».
از پنجره یه بار دیگه نگاش کردم.خود خودش بود.
چه خانومی شده بود.
  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٤/۱٥
تگ ها :