فلسطین ...

نمی‌فهمیدم چقدر دارم بلند حرف می‌زنم
فقط یادم هست که فاصله زیر فک تا گوش‌هایم می‌سوخت و تیر می‌کشید. او یک کلام از من پرسیده بود: «خوب، چه خبر؟»

و من .... خبر ستار بهشتی را می‌دادم .... فقط خبر را! بی هیچ جانبداری ... یا لااقل همه تلاشم این بود.

ناگهان دستهایم را گرفت و محکم نگه داشت. تازه فهمیدم که چقدر در هوا تکانشان می‌داده‌ام. ضربان قلبم را می‌شنیدم. گفت:«حق نداری خبر بخوانی! لااقل تا مدتی ...»
گوشه چشمهایم شروع به سوختن کرد. تکرار کرد: «می‌شنوی؟ حق نداری خبر بخوانی» ...

این روزها خبرهای فلسطین به همان روزم می‌اندازد. برای من «فلسطین» نماد درد و مظلومیت انسان و مبارزه است. همانقدر که «اسراییل» مفهوم «گنده لات» را پیش چشمم ترسیم می‌کند. من فلسطین را وقتی از ایران بیرون آمدم فهمیدم. وقتی با دوستان اروپایی‌ام،‌ آنها که تلاش می‌کردند خنثی و منصف باشند و کم و زیاد دو طرف را ببینند، حرف زدم فهمیدم.  آنها که تنها گذری به رام الله و اورشلیم و  ... داشتند.  آنها که دیدن مخزن آب بالای سقف خانه اعراب برایشان علامت سوال شده بود. آن‌ها که رده‌بندی شهروندی شگفت‌زده شان کرده بود. دوست ایتالیایی تبار من رده ۶ یا ۵ را روی کارت اقامتش دریافت کرده بود تنها به علت اینکه از یک عرب خانه اجاره کرده است.
دوستانی‌که برایم از آمار هفتگی خشونت که توسط یونیسف (یا یونسکو؟ به یاد ندارم) به آدرس ایمیلشان ارسال می‌شد می‌گفتند. آماری که به گفته آنها اعمال خشونت اسراییلی‌ها بر فلسطینی‌ها حداقل ۱۰ برابر بیشتر از عکس آن است.
دوستانی که از اشغال سیستماتیک خانه‌های اعراب همسایه‌شان داستان‌ها داشتند.

همه این‌ها و در نهایت آن پسر فلسطینی که هفته پیش دیدمش. که سعی داشت همه چیز را در لفاف لبخند و آرامش بپیچد. می‌گفت برای طی مسیر ۱۰۰ کیلومتری خانه تا دانشگاهش، باید ۶ ساعت وقت صرف می‌کرده تا از همه ایست‌های بازرسی بگذرد.
لبخند می‌زد و می‌گفت:«در همه این بازرسی‌ها بیشتر از هرچیز از سوءتفاهم می‌ترسم. که جمله‌ای بگویند و من بد بفهمم و شلیک کنند.» و من دلم تیر می‌کشید ...

این روزها اخبار فلسطین، مرا به حال همان روز کذایی می‌اندازد. همان سوزش زیر فک تا گوشها، همان ....



  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٢
تگ ها :