روح باران

گفتم اين باغ ار گل سرخ بهاران بايدش
گفت صبری تا کران روزگاران بايدش
تازيانه ی رعد و نيزه ی آذرخشان نيز هست
گر نسيم و بوسه های گرم باران بايدش
گفتم آن قربانيان پار آن گلهای سرخ؟؟
ناگهان ،گريه آرام اش ربود
وز پی خاموشی طوفانيش،
گفت اگر در سوگشان ابر غم خواهد گريست،
هفت دريای جهان يک قطره باران بايدش.
گفتمش خاليست شهر از عاشقان واينجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی ياران بايدش
گفت چون روح باران آيد از اقصای شهر
مرد ها رويد زخاک
آنسان که از باران گياه
وآنچه می بايد کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش...
-----------------------------------------محمد رضا شفیعی کدکنی   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦
تگ ها :