تاریخ ناتمام عزا ...

چه شد پسر،‌ نمی‌دانم ...

آن همه بغض و گریه بی‌امان رفت به امان خدا پسر ...

یعنی انگار راحت شده‌باشم دیگر ...

انگار دیگر آویزان بین زمین و هوا نباشم ...

کسی هم دیگر زیاد راجع به تو نمی‌گوید ... از اشک دم مشک من هم خبری نیست ...

انگار در انتخاب میان بدترٍ و بد،‌ بدتر بلاکلیفی من بود و نبودن تو تنها «بد» بود ... و حالا به بد راضی‌ام کما فی‌السابق ...

می‌دانی پسر؟ اتفاق عجیبی افتاده‌است. یکهو ظرف یک هفته آمدی و همه‌چیز را به هم آشفتی و رفتی ...

ظرف یک هفته، من برایت خواهر شدم  و مادر شدم و ...و به اندازه چند خواهر اشک ریختم... هرچند حالا همه رفته است به امان خدا پسر ... اشک‌ها را می‌گویم ...

میدانی! خواهری جایی است ... جایی است در آن انتهای دل ... خواهری به امان خدا نمی‌رود ... خواهری می‌ماند به شکل درد، بغض،‌ صبر تلخ ... نمی‌دانم ...

اما می‌ماند...

حتی اگر کسی دیگر زیاد راجع به تو نگوید پسر ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٩
تگ ها :