امتحان آخر

تهرانه و يه خيابون به اسم آزادی
در امتداد آزادی دو تا جا هست،دو تا دانشگاه
اين يکی رو من همين الان يه چرخ توش زدم .آواز پرنده بود و چرت زدن گربه ها وتک وتوک دانشجوهايی که واسه امتحان درس ميخوندن.
منم امروز آخرين امتحانمو دادم.مثل پارسال،مثل هر سال.
مثل اون نهم تير معروف.آخرين امتحان سال اول.
يادمه که اون روز واسه خستگی در کردن رفتيم بيرون .يه جور شهر گردی
يادمه ،مثل آدمی که ازتو حباب در بياد برای اولين بار از کوچه های طرشت و محوطه دانشگاه جدا شدم و افتادم تو سيلاب جامعه دور و برم.يادمه که از هر طرف سيلی خوردم و يادمه که خيلی درد کشيدم.يادمه اون شب تا صبح نخوابيديم....
حالا تهرانه و يه خيابون آزادی با دو تا دانشگاه در امتدادش...
من آخرين امتحانمو دادم و توی اون يکی دانشگاه يه نفر که خيلی شبيه منه بايد شهريور امتحان بده
اينجا همه چيز در امن و امانه و اونجا يکی هست که خيلی شبيه برادر منه،شبيه شهاب،و چند روزی ميشه که ناپديد شده.
اينجا يه محيط آکادميکه و اونجا يکی که خيلی شبيه دوستهای منه،شبيه حامد و شهاب و ...
حسابی کتک خورده،واز درد زخمهاش چند روزی هست که نخوابيده...
شايد مثل مهدی سال اولی باشه،یا مثل سلمان،شايد ....
اينجا يک خيابون هست که اسمش آزاديه و من يه سرش ايستادم با بغضی که راه
شقيقه هامو پيش ميگيره و چشمهامو تار ميکنه

ويه سر ديگه اش من نعش آويخته پدرمو می بينم که به من نگاه و به آزادی اشاره می کنه

و يه سر ديگه اش من پشت زخمی برادرمو می بينم و شايد نگاه آکنده از سوال پسرمو...

در امتداد آزادی،من با چشمهایی تار از اشک،می بینم،می بینم...
نعش آويخته پدر من،پدر تو ،همه پدران وطن
پشت زخمی برادر من،برادر تو
پشت زخمی وطن من،پشت زخمی وطن تو
ونگاه آکنده از سوال وطن ما،
فردای وطن ما....   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٦
تگ ها :