زبان سوییسی!
این زبان همونطور که در نوشته قبلی دیدید عملا وجود نداره. یعنی در کشور کوچک سوییس هیچ زبانی زبان رسمی نیست. شبکههای اصلی به هر زبانی برنامه دارند. نامههای اداری و ... بسته به زبان مردم منطقه نوشته میشوند. برنامه قطارها بسته به منطقهای قطار ازش عبور میکنه، به همون زبانها اعلام میشه. درسهای عمومی به زبان محلی تدریس میشوند و ... .
در عین حال، چون این مردم با همین تنوع زبان، تبعه یک کشور واحد هستند باید راهی برای برقراری ارتباط با هم داشتهباشند. برای این منظور در کنار انگلیسی که به هرحال مورد نیازه، هر دانشآموز موظفه غیر از زبان مادریش، یکی از زبانهای رایج سوییس رو به انتخاب خودش (و یا با تشخیص مدرسه) خوب یاد بگیره. یاد گرفتن زبانهای دیگه اختیاریه.
با بعضی دوستهای سوییسیام که صحبت می کنم اذعان میکنند که خیلی از ریزهکاریهای زبانی رو که در مدرسه یاد گرفتن، یادشون نمونده. یعنی ممکنه موقع حرف زدن کلمه مناسب پیدا نکنند، غلط گرامری داشته باشند یا به هر حال خیلی روان صحبت نکنند. اما در عین حال این رو هم میگن درک مطلب خیلی خوبی دارن و میتونن به راحتی با سوییسیهای ناهمزبان ارتباط برقرار کنن.
----------------------------------------------------------------------
تصور میکنم اگر کسی که همزبان من نیست به منطقه مادری من بیاد در همین حد که بخواد دستوپا شکسته به زبان من حرف بزنه، حتی اگه فقط بگه سلام!، من با رغبت بیشتری سعی در فهمیدن حرفهاش خواهم کرد. اگر چند کلمه ای از زبونش بلد باشم، قطعا بهش خواهم گفت.
در حقیقت همون یکی دو کلمه هر چند غلط، ناخودآگاه به یک سری رمز آشنایی و دوستی تبدیل میشه و یهجور بیانگر اینه که ما به عنوان دو انسان داریم سعی میکنیم مرز زبان رو زیر پا بگذاریم.
به یاد سفرهام به مناطقی از ایران میافتم که زبان رایج مردمش زبان من نبود. البته از اونجایی که در ایران فقط فارسی زبان رسمیه، اون مردم حرفهای من رو میفهمیدند و سعی می کردن به بهترین وجهی کمکم کنن. اما من از این ارتباط یکطرفه خیلی راضی نبودم و نیستم. به نظرم میاد که در این ارتباط اگر من هیچ تلاشی نکنم که زبان اون مردم رو ولو در حد سلام و علیک یاد بگیرم، حداقلش بیانصافیه و حداکثرش خودبرتربینی و نتیجهاش هم جز بیقوت شدن یک ارتباط به نظر من حیاتی، چیزی نیست.
نکته جالب توجه برای من در زبان سویسیها همین "بیزبان رسمی بودن"شونه که باعث شده مردم به یاد گرفتن زبان همدیگه احساس نیاز کنند.
برای مثال من اگر روزی بنا باشه در ایران جایی کار و زندگی کنم که زبان رایجشون فارسی نیست، خیلی احساس نیاز به آموختن زبان اون محل نمیکنم چون زبان من زبان رسمیه و شاید این توقع رو داشته باشم که مردم اون منطقه باید حرفهای من رو بفهمند.
خیلی وقتها به این فکر میکنم که انگلیسی برای زندگی کاریم لازم بود. زبان مردم فرانسه رو هم در حد "رفع نیاز" یادگرفتهام. اما دریغ که یک "سلام" خشک و خالی رو به هیچ زبا محلی ایران بلد نیستم.
شاید اگه روزی فرزندی داشتهباشم، درکنار انگلیسی که فکر میکنم یادگرفتنش از واجباته، راهی رو براش باز کنم که اگه علاقه داشت با دیگر زبانهای رایج در ایران، حداقل اونهایی که عده زیادی از هموطنهاش به اون زبان حرف میزنند، آشنا بشه.
لینکهای مرتبط :
نظرات ()
