من از انتهای زمان می آيم
و چنان در هم کوبيده ام که با تلنگری در هم خواهم ريخت
من از ديار انتها می آيم و لباسی چسبناک پوشيده ام از پايان
و آنقدر به بوی پايان آغشته ام که عطر هيچ آغازی تسلايم نخواهد داد.
من از دنيای «آخرين» می آيم.
آنجا که تا ابديت چشمها در هم خيره می شوند و هر چه هست «خيرگي» است...عاری از زمان.
می آيم با کوله باری از تکه پاره های تنهايی ام
و به دستهايی که در هر ثانيه هزار بار می گويند:«تمام شد» ، بوسه می زنم.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/٢٠
تگ ها :