وقتی حس ميکنم دورم زيادی شلوغ شده،
وقتی حس ميکنم ستونهای قلعه تنهاييم دارن ميلرزن، وقتی ....
اگه قفل رو شکسته باشن،کلون رو مياندازم.سرم رو روی زانوم ميذارم و به تو فکر ميکنم .تويی که راهت تا آخرين درب و آخرين قفل توی من بازه.
بعد سرم رو به آسمون بلند ميکنم تا سير ببينمت.
............
دوباره دنيا،دنيای خودمون ميشه
ومن به آسودگی نفس ميکشم   
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۳/۳
تگ ها :