يک مرد

زنده است،زنده است،زنده است
صدا متناوب از جمعيت بر می خيزد.
زنده است،زنده است
تو در جعبه ای شیشه ای بر دستها می آیی
زنده است،زنده است
بر موج جمعیت سواری
روی سکویی می گذارندت
پیشوا،با ردای بلندش می آید
میخواهند بر تو نماز بخوانند
جای آب دهانها شیشه ات را تار می کند
می بوسندت!!!
زنده است،زنده است،زنده است
هشت پایی است این جمعیت که دستهای بلندش در کوچه های اطراف فرو رفته است
سرش نزدیک توست
تو با آب دهانها تار می شوی
...
چه کسی می داند،کیست این مرد؟
یک مرد،یک مرد با کوله باری از طناب و زنجیر و عشق.
جمعیت خم و راست می شود
بر تو نماز می خوانند!!
زنده است،زنده است
سکوت میکنی،سکوت میکنم.
تا از یک مرد همین بماند،همین بماند
اسطوره ای،آمیزه ای
از زنجیر و استخوان وعشق.
لقمه ای که گوارش هشت پا
هرگز هضمش نمی تواند کرد
  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/٢٠
تگ ها :