انصاف!

اومدم يه کم حرفهای غصه دار بزنم.از خميازه و خواب آلودگی توی اين هوای بهاری!! گله کنم...اومدم از «درد منطقی بودن» بگم.از حس «دور شدن و توی خود جمع شدن»
از کودکم بگم که خوابيده و من باز با عروسکم سرگرم ام
اما...
ديدم خيلی بی انصافيه!
من خيلی چيزها دارم که بعضيها با داشتن ۱۰٪ اش هم خوشن.
من يه عالمه دوست دارم...
من ناظر و شهاب رو دارم،زهرا رو ،اميد رو
من ميتونم نفس بکشم و اين بوی خاک خيس رو حس کنم
من بلدم با ديدن يک تشييع جنازه لبريز اشک بشم ودو کوچه اونطرفتر از ديدن دو تا بچه که دارن بازی ميکنن ، حس زندگی سرشارم کنه.
من...می تونم آرام یا پر تلاطم،شاد یا غمگین تا همیشه جاری باشم   
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٢/۸
تگ ها :