دلم ميخوا داد بزنم!
همه حس اردوی بناب رفته.کجا ؟نمی دونم!چرا؟نميدونم!!
دوباره متعادل شدم!همون تعادل زجر آور.بدون خنده،بدون گريه،بدون يک قطره احساس واينبار حتی بدون عقل!!!
نگاهها بيفروغ شدن...
من پشت در موندم.یکی منو راه بده،تو رو خدا یکی منو راه بده


يک صدا کافی بود که تو را با من واين پنجره پيوند دهد.
يک سخن کافی بود که تو را با من و عشق به گذرگاه رهايی ببرد.
نه صدا و نه سخن،لبت از حرف تهی است
و نگاهت ،با پيامی نه به راست،
که اگر نيک ببينی،قاصدی بی پيغام...
در دروازه قلبم بسته می گردد آرام آرام   
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/۳٠
تگ ها :