هر قدر که بخواهی انکارش کنی،بالاخره آشکار می شود.آماس می کند و بر می آيد .
و متولد می شود.
مثل کودکی که ديروز در من به دنيا آمد.فقط هنگامه از به دنيا آمدنش با خبر بود.
خود را به من باوراند.همچون هر کودک ديگری ،با صدای گريه،گريه ای طولانی:
« ده سالی است که در بطن توام و به هيچم می انگاری.ببين من زنده ام ،زنده!
من توام،نجيه ام.من،مرا ببين!هستم.برآيند تمامی احساسات و انديشه های تمیز تو...»
کودک به دنيا آمده است.گريه می کند و من نمی توانم انکارش کنم.
«جای چماقهايت بر سر وروی من هست،می بينی؟...»
گريه می کند.«تو عروسکت را به من ترجیح میدهی»
ده سال بود با عروسکی که ساخته بودم سرگرم بودم. عروسکی که زاییده عقل من بود .
کودک گريه می کند.
چرا باورش نکرده بودم؟چطور ناديده اش انگاشته بودم؟
او،زنده!! عين يقين،کودک از درون من بود،برای من بود،از من و روبروی من ،خود من بود!
اما عروسکم!عروسکم را دوست دارم.ده سال برايش زحمت کشيده ام و هر سال زينتی بر آن افزوده ام.خودم درستش کرده ام.عروسک محکمی است.بارها با او حرف زده ام.راهنماييهايش را به جان پذیرفته ام.عروسکم با آن چوب موازنه در دست و حرکت دقيق و موزونش روی مرزها.
عروسکم! با آن آرزوی بزرگ يافتن «ارض موعود».
عروسکم با آن تاج افتخار بر سرش.
آن عروسک هم،آيا آن عروسک هم خود من بود؟
کودک گريه می کند.
و من عروسکم را در دست گرفته ام.
کدام،کدام را دريابم؟
عروسکم،کودکم،کداميک؟
و کودک همچنان گريه می کند.
بايد قبول کنم.اين منم! من!
اين کودک منم!و اين من اکنون بعد از ده سال تحمل،مرا فرياد می کند!
منم!
بايد قبول کنم!انباره ای از احساسات،انباره ای از!!!!!
کودک با جسارتی هم ارز با ده سال زندگانی پنهان در درون من و تولدی اینچنین،با شجاعتی
که ميدانم خود را به هر سرزمينی که حتی نشانه هايی از آن ميعاد بزرگ را داشته باشد،خواهد افکند.
کودک! من! عشق! از همين عشقهايی که همه ميدانند،
حس !از همين حسهايی که همه می گويند
من!اينها همه در من است
چرا نگاه نکردم؟؟
صدای کودک به خاموشی می گرايد،از خستگی
عروسک ساکت خود را به طاقچه می سپارم،این عقل زینتی را.
کودک را به آغوش می کشم .ضربان قلبش را حس می کنم.
انگشت بر دهانش ميگذارم
آرام می شود،آرام ميگيرد.
نگاهم می کند ،عميق و با صراحت
«بالاخره خودت را پذيرفتي»   
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢٥
تگ ها :