ديروز عکسش رو توی روزنامه ديدم،چشمهاش رو بسته بودن اما می تونستم بشناسمش،
خودش بود ،عليرضا...
ناسلامتی يه دو سالی هم محل بوديم و همبازی،فوتبالش حرف نداشت،بچه ها هميشه موقع بازی صداش می کردن.
اکثر اوقات ساختمون ما بود،قايم موشک هم زياد بازی می کرديم،یه سال از من کوچکتر بود.
....۷ سالی می شد که نديده بودمش وحالا اسمش تو روزنامه زیر این تیتر بود:
«در فجیع ترین آدم ربایی سال اتفاق افتاد:...قتل گروگان توسط دو آدم ربای جوان»
خودش بود...علیرضا...
چشم بند داشت...با قيافه ای شبيه خيلی از پسرها...ريش پرفسوری...
من الان يه دانشجو ام و اون...
۷ سال پيش ما عين هم بوديم.
اما من هنوز همونجوری می ديدمش،با همون تی شرت آبی و سفيد راه راه،شلوار لی و کتونيهای سفيد..همونقدر بچه،همونقدر پاک.   
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٢۳
تگ ها :