من رشد نیافته

هر قدر هم که دیر به دیر بیام اینجا، اینجا هنوز جای امن حرف‌های منه...

وقتی اصطکاک با جامعه و آدم‌های اطرافم زخمی‌ام می‌کنه وشک می‌کنم به اینکه آیا من یه چیزیم خرابه یا ... . اصطکاک‌هایی که به سختی میشه سرش نشست و با آدمها حرف منطقی زد. برای اینکه برای خیلی از این ‌افراد، آنچه که می‌کنند کاملا بدیهی (بی‌نیاز از استدلال) و حتی انسان‌دوستانه است. اغلب حتی تصور می‌کنن که چه لطف عظیمی در حق تو کردن با رفتارشون در حالیکه به مهم‌ترین نقاط عاطفی و روحی تو تاختن. در حالیکه شعور تو رو نادیده گرفتن و نفهمیدن که برای تو شعورت (همون قدری که داری) همه چیزته، بودنته. این مجرمان همیشه بی‌گناه ... 

از مزخرف‌ترین خواص جامعه‌ای که من درش زندگی می‌کنم (و البته به عنوان یک عضو خودم هم به این خواص گرفتارم) پدیده شومیه به نام «تعارف». به نظرم هیچ چیز چندش آورتر از این نیست که افراد با تعارف کردن مثلا نیت تو را بخونن.

فرآیند تعارف رو به نظر من میشه اینطور خلاصه کرد که تو می‌خواهی رفتاری کنی، مثلا غذای بیشتری از سفره برداری، و «روت نمیشه». طرف مقابل با هوشمندی این رو تشخیص می‌ده و با ژستی انسان‌دوستانه تو رو آماج تعارفات خودش قرار میده که: «بردار»، تا تو به اون چیزی که میخواستی و روت نمی‌شده صراحتا انجامش بدی برسی.در اینحال تو باید چند بار بگی «ممنون، نمی‌خورم» و طرف مقابلت اصرار کنه تا نهایتا با تسلیم اجباری!! تو این پروژه با موفقیت به اتمام برسه.

این روی نسبتا زیبای ماجراست. اما از دید من این ماجرا روی دیگه‌ای هم داره که به جز تحقیر و توهین چیزی نیست. محتوای این رفتار اینه که تو آدمی هستی که از بیان موضع خودت و در خواست‌های خودت ناتوانی. تو نیاز به دیگران داری تا برای اموری در این حد پیش پا افتاده،‌به جای تو سینه سپر کنن و نجاتت بدن. به واسطه همین ضعف،‌تو آدم صادقی نیستی و رفتاری که نشون میدی («نمی خورم نمی‌خورم ها») با نیت درونی تو متفاوته.

در این میان،‌آدمی هوشمند و انسان‌دوست مقابل تو همه این‌ها رو تشخیص می‌ده و به فریادت می‌رسه.

به نظر من کل این فرآیند چیزی جز زشتی نیست، تحقیر یک فرد (تعارف شونده) از سویی و خودشیفتگی و خود بزرگ‌بینی فرد مقابل (تعارف کننده) از سوی دیگه.

تو چنین موقعیت‌هایی که من معمولا در موضع تعارف شونده قرار می‌گیرم، دلم می خواد فریاد بزنم و بگم از این رفتار بیزارم! من از این به ظاهر «محبت» متنفرم. من هرگز ادعایی نمی‌کنم (یا لااقل سعی‌ام اینه که نکنم) که دلم باهاش همراه نباشه. اینقدر باین دور کلیشه‌ای تعارف، بین دل و عمل من شکاف و شقاق ایجاد نکنین.
اما قطعا هیچ وقت این اتفاق نمی‌افته و من تا مدت‌ها باید از فشار این درد به خودم بپیچم.

اینجاست که فکر می‌کنم چیزی در من خرابه. من یا باید به این بازی حقیر تعارف تن بدم و بشم یکی از اون‌هایی که در یک سوی ماجرا هوشمند و نازنین و انسان‌دوستن و در سوی دیگه تحقیر میشن. یا باید اینقدر توانایی‌هام رو تقویت کنم که بتونم اون فریاد کذایی رو بدون رفتار خشن بزنم. یا بهتر از اون، بعد از ماجرا بشینم و سر همین چیز‌های بحث‌ناپذیر، باب بحث رو باز کنم .

آزاردهنده‌ترین بخش ماجرا اینه که معمولا این تعارفات از جانب افرادیه که خیلی دوست دارن و دوستشون داری. براشون مهمی و آرامشت رو میخوان. اما هرگز نمی‌دونن که رفتارشون چطور آرامشت رو بهم می‌زنه.

اگر بخوام به اصولم برگردم،‌ وظیفه من در قبال اون‌هایی که برام مهمن اینه که باهاشون حرف بزنم تا صاف صاف باشیم با هم. قطعا اینطوره که اونها خبر از اثر کارشون روی من ندارن. قطعا اینطوره که من هم خبری از اثر رفتارم روی اونها ندارم. باید حرف زد، حرف زد ....

این «من رشد نیافته» من تنها راه بلوغش گفتن و شنیدنه ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢۳
تگ ها :

آخرین ماه ....

ما همیشه در حال بزرگ شدنیم ... این رو نوروز امسال فهمیدم.

در آخرین ماه دهه سوم زندگیم، احساس می‌کنم بعد از مدت‌ها دارم به آرامش می‌رسم. آرامشی که از خودم سرچشمه می‌گیره ... روزها، روزهای طلایی هستند. طلااااایی ی ی ی ی ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤
تگ ها :

شادی، شادی عمیق

بسیار شادم ... بسیار شاد شدم ...

ممنونیم اصغر آقا و همه عوامل .... ممنونیم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
تگ ها :

شهری از آب

داخل آب اگر گریه کنم، تو نخواهی فهمید

شهری از آب دلم می‌خواهد

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧
تگ ها :

 

روزها از اتفاق پرند. یعنی من انگار چشم‌هایم، دهانم، روحم همه ریزه‌کاری‌هایی را که می‌بینند، می‌بلعند. گاهی هضم این‌همه خوراک ساز و ناساز برایم از کندن کوه سخت‌تر است.

از زن‌ها و کودکان و مردهای دستفروش مترو، از آنهایی که انتظامات مترو با داد و بیداد می‌گیردشان ... توجیه معلوم است. باید به فکر آن فروشنده‌ای که مغازه اجاره کرده و به دلیل خرید مردم از دستفروش‌ها از عهده مخارجش برنمی‌آید هم بود. اما مگر نه اینکه هم آن مغازه‌دار و هم این دستفروش همه مردمند و همه از احتیاج است که از خروسخوان تا بوق ... روی پایند و دنبال نان؟

از مسافران تاکسی‌ها ... از تناقضات مردمی که ماییم. طرف با تلفن همراهش بلند صحبت میکندکه:«آره ... اومدن انبار ۱۰۰ میلیون تومن جنس قاچاقش رو پیدا کردن. بیچاره رو ۳۰۰ میلیون هم جریمه کردن که قاچاق وارد مرز کرده. حالا معلوم نیست بدبخت می‌خواد چیکار کنه؟ همینجوریه که مردم دزد میشن دیگه! چی میشه که میرن آدم می‌کشن؟ همینه دیگه ...» و من گیج وگنگم که از کی «قاچاق» به دزدی و آدمکشی شرافت پیدا کرد؟

از رانندگان تاکسی‌ها که اتفاقا برای من اغلب یادآور انسانیتند ... از آنهایی که در بی‌وقتی، بدون توقعی ما را از این کنج شهر به آن کنج که خانه‌مان است برده‌اند و حتی از بیان میزان کرایه دوری کرده‌اند. از آنها که با دیدن مسیر دور ما، مسیرشان را عوض کرده‌اند و بی هیچ مسافر دیگری مارا رسانده‌اند. این‌ها، این مردمان خوب شهر، برای روح من حکم دارویی را دارند که همه آن سختی را آب می کنند و می‌برند.

حرف‌ها زیادند. از کارهایی که پیش می‌روند و پیش نمی‌روند. از سختی‌هایی که برایشان آماده بوده‌ای و نبوده‌ای. اما اینجا کشور من است و هیچ چیز این واقعیت را عوض نمی‌کند. اینجا با همه نمودهای خوب و بد و ریز و درشتش، با کودکان کارش، با آدم‌ها و موسسه‌های موجه و ناموجه علمی‌اش، با کارمندهای درستکار و کاردزدش، با هوای صاف و آلوده‌اش،‌با هر آنچه که فکر کنی کشور من است.

اینجا من از آدمی که فقط سوار بر تراموا به سر کار می‌رود و بی هیچ برهمکنشی با محیط اجتماعی اطرافش به خانه برمی‌گردد، از آدمی که حرف‌های آدم‌های دیگر را زیاد نمی‌فهمد یا اگر بفهمد چندان هم برایش مهم نیست به آدمی تبدیل می‌شوم که گفتم. آدمی که در جامعه زندگی می‌کند با سختی‌ها و آسانی‌هایش. انکار نمی‌کنم که آنجا آدم ذهن آرامتری دارد و بهتر کار می‌کند اما بخش عمده‌ای از این ذهن آرام، لااقل برای من ناشی از همین است که اتفاقات بد و خوب آنجا خیلی برای من مهم نیست. چون آنجا کشور من نیست! به همین سادگی.

این‌ها را اینجا نوشتم که یادم بماند ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳٠
تگ ها :

بندهای نادیدنی

امروز بعد از غروب زدم از خانه بیرون. دنبال قهوه‌خانه دنجی، جایی که بشود قدری نشست ...

شهر خلوتی‌اش را به رخ می‌کشید و باد تیز و سرد در گوشم می‌پیچید. سر خیابان چشمم به ترامی افتاد که یکراست به خانه تو می‌برد مرا. ایستاده پشت چراغ قرمز، دودل شده بودم که سرشبی بی‌خیال این  شهر خلوت و کافه‌های نیمه تعطیلش بشوم. راهم را کج کنم به خانه تو. تو که دلت همیشه آنقدر گرفته بود.... تو که همیشه آنقدر مهربان می‌بوسیدی‌ام و تکیه کلامت بود: خیلی بدجنسی!

تو که دلت خانه و زندگیت را می‌خواست ... تو که صبورانه با همان مبل دراز روبروی تلویزیون و برنامه‌های بی‌محتوایش کنار آمده‌بودی... آخ که چقدر دلم خانه‌ات را می‌خواست ....

بندهایی به پاهایمان بسته‌اند. بندهایی ... بعضی می گویند عقل است و شرط عقل ... نمی‌دانم! موجودات غریبی شده‌ایم ما ... خودمان خودمان را باز‌می‌داریم ....خودمان دلمان را با همه دلتنگی‌هایش، با همه ‌آنچه میخواهد و سخت می‌خواهد می‌کُشیم ....

سوار نشدم. به خانه‌ات نیامدم. در یکی از معدود مغازه‌های باز شیرینی‌اکی خریدم و در همان هوای سرد برگشتم.

بعدها اگر عمری باشد و ببینیم همدیگر را، خواهم گفت که عجب سرم شلوغ بوده‌است. و البته خیلی به یادت بوده‌ام و اما امان از این گرفتاری .... هرگز نخواهمت گفت که در یک دودلی کشنده، وقتی خانه تو، دیدن تو، آنقدر نزدیک بود و در دسترس، من چطور علافی و پرسه زدن در خلوتی شهر را برگزیدم به ملاحظاتی ... نخواهم گفت ... نخواهم گفت که چه بدآیندی دارم از این منٍ ملاحظه گر، منٍ ترسو ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
تگ ها :

ما و بستگی‌ها

اه! یعنی الان من باید دقیقا چه خاکی تو سرم بریزم؟

گزارشی رو میخوام تهیه کنم از روند کارهای مجله فیزیک. از اون قسمتش که به من مربوطه. گزارش رو باید تا امشب برسونم به سردبیر.

بعد چون فکر می‌کردم (البته کور خونده بودم) که می‌شه از تکنولوژی ۱۰ سال پیش به اینور (که موجودیست به نام اینترنت) برای کار استفاده کرد، این گزارش رو گذاشته بودم روی گوگل داکیومنت و با سردبیر و هیات دبیران به اشتراک گذاشته بودم. تا همگی در جریان به روز شدنش باشن و منم هرجا اتصالی به شبکه موجود بود، بتونم این فایل رو ویرایش و به روز کنم.

امروز گوگل فقط سرویس گوگل‌خوان و ایمیلش بازه و بخش داکیومنت و تقویم و ... بسته است.

بنده فقط می‌خوام عرض کنم که به خدا عده‌ای وجود دارن که از این ابزارها برای کار استفاده می‌کنن. کار !!!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦
تگ ها :

ناپایداری

امروز شادی عجیبی با من بود. شادی اینکه بالاخره خونه و زندگیم رو روال افتاده و می‌تونم روی کارم متمرکز بشم. 

قرار هم بود با یکی از همکارها بنشینیم و یه سری کار برای اندازه‌گیری خاصی در سی‌ام‌اس انجام بدیم.

شادی من خیلی طولانی نشد. چون متوجه شدم که پروتکل اینترنتی SSH که کار ما بهش وابسته است و عملا تنها از این راه می‌تونیم کار کنیم، کاملا بسته شده. یعنی کند نیست (مثل همیشه) بلکه کاملا بسته است.

این به این معنی نیست که سرعت اینترنت امروز کم شده باشه. چون مثلا امکان رسیدگی به نامه‌ها و ... وجود داره. این چیزها معمولا ازطریق پروتکل‌های رایج‌تری مثل http انجام می‌شن. اما به این معنی هست که من امروز باید با یه مشت سماق سر خودمو گرم کنم چون امکان کار ندارم.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
تگ ها :

رویای برف‌

نمی‌شد این برف تو تعطیلی آخر هفته می‌اومد؟

نمی‌شد این کوه‌های برفی تهران که تو هوای تمیز بعد از برف مثل الماس می‌درخشن و دل می‌برن، تا آخر هفته هم همینجوری می موندن؟

دیروز پاهام سست شده بود که مسیرمو از محل کار کج کنم به کوه‌های توچال یا هر کوه دیگه‌ای. برم رو برف‌ها جای پا بندازم و با صدای قرچ و قرچ برف و یخ‌زدگی پاهام از لذت دیوونه بشم. بعد یه جا که پهن‌تر و صاف‌تر باشه روی برف‌ها دراز بکشم و آسمون تمیز رو تماشا کنم. بعدشم اگه هنوز حالم اونجوری بود که فکر می‌کنم، یه شکم سیر گریه می‌کردم.

آخه تو هوای آلوده کی گریه‌اش میاد؟ منظورم از اون گریه خوباست ها! از اون‌ها که بعدش فکر می‌کنی روحت دزدکی اومده بیرون و یه نفسی کشیده. تو هم می‌تونی با همه حجم ریه‌هات تنفس کنی.

اما همه‌اش خیالات بود. راهم از محل کار کج نشد. الان هم دوباره اون ابر سرخ آلوده روی کوه‌ها رو گرفته. گلوی من هم می‌سوزه و همه‌اش تشنه‌امه از آلودگی.

پیشنهادم به خدا اینه که یه بخشی از این برف‌ها رو نگهداره برای شب قبل از روز‌های تعطیل ... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۸
تگ ها :

دلتنگی

دلم خیلی برات تنگ شده. چیزی که می‌تونم بگم همین یه جمله ساده است.

حدود سه ماهه که هروقت آهنگ هوای حوا (ناصر عبداللهی) رو می‌شنوم، تو میای توی ذهنم و دلتنگی برات دیوونه‌ام می‌کنه. کافیه اسم «دل» رو تو این شعر با اسم تو عوض کنم... 

دلم خیلی خیلی برات تنگه، می‌فهمی؟

راستی، امروز حنانه نازنینمون دنیا اومد ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها :

آزادی

میدانی؟ هنوز حرف زدن با تو برای من بهترین است.
از خوشحالی پرواز می‌کنم وقتی می‌بینم هنوز بلدیم به یکدیگر نقب بزنیم. بلدیم موضوع مورد گفتگویمان را بیرحمانه زیر و رو کنیم و در عین حال به هم لبخند بزنیم.

مهم نیست. آدم بعضی وقت‌ها میان حرف‌های سخت، آن حرف‌ها که سخت به جانش چسبیده‌اند، خوب گریه‌اش می‌گیرد. آدم می‌تواند گریه کند. اما گفتگو به قوت خویش جریان دارد. آدم وسط گریه چهره آرام تو را نگاه می کند که با مهربانی و در حالیکه همه آنچه را که نمی دانیم محبت است، تعصب است یا چه چیز دیگری در کیسه کرده‌ای، مثل یک نفر سوم به میدان صحبت‌هایمان آمده‌ای.

آدم وسط گریه آرام می‌شود. فکر می‌کند. منطقش را به چالش می کشد با تو که حرف می‌زند. آدم وسط گریه چیز یاد می گیرد.

آدم با تو که حرف می‌زند، احساس آزادی می‌کند. آزادی از همه گره‌های کور. از همه ملاحظات بی‌دلیل و بی‌پایه.

فردا ۲۳ آذر است راستی. ۶ سال است. ۶ سال است که آزادگی در گفتگو را تمرین کرده‌ایم. ۶ سال است که آزادی را تجربه کرده‌ایم. گفتن ندارد که چقدر به تو بدهکارم.  مبارکمان باشد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٢
تگ ها :

کلمات سرگردان

دیروزمان:

این مصحف حروف مقطع که ریخته
اجزای او به صفحه هامون حسین توست 

امروزمان:

هرکه به هرجا رسید، از کربلا رسید، به کربلا رسید، در کربلا رسید 

راستش، اگر چشمم هرازگاهی به جملات و اشعار وزین دیروزین نیافتد، بی‌معنایی غالب بر در و دیوار و مترو و اتوبوس این شهر دیوانه‌ام می‌کند. 
انگار کسی امروزین‌نویسان را زور کرده که بنویسند. انگار گفته‌اندشان که هرچه تکرار کلمات بیشتر باشد، هرچه کلمات غلنبه سلنبه را بیشتر کنار هم بچپانید، کلامی گهربارتر بیرون انداخته‌اید....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٢
تگ ها :

روزهای کار و زندگی

همین روزها که سفارت انگلیس اشغال شده، همین روزها که هوا باز در نبود دوسه‌ روزه بارندگی آلوده شده، در دُم آلودگی‌ها روی کوهپایه‌های البرز زیبا، من در اتاقی کارم را شروع کرده‌ام. 

در همین روزها، هنوز اثاثه تازه منتقل شده‌ام به خانه، در همه جا پخش و پلا است. هنوز اجاق گازمان نصب نشده و چایی یعنی کتری برقی و چای کیسه‌ای. یخچال به جای آشپزخانه در اتاق خواب است از برکت کابینت‌سازان دقیق. لباسشویی هم هیچ کجا جا نمی‌شود.

اما زندگی به زیبایی هرچه تمام‌تر در همین برف‌ریزه‌های کنار راه در جریان است. با تپه‌نوردی صبحگاهی به سوی اتاقی که می‌شود کنار بخاری‌اش نشست و مقاله خواند و اگر اینترنت راه بیاید، در جلسات سی‌ام‌اس شرکت کرد.

در چنین روزهایی، آدم برای یک لحظه، کاملا اتفاقی، چشمش به نوشته‌ای از آلوچه‌خانوم می‌افتد که در فقدان گودر عزیز همه را به وبلاگ‌نویسی دوباره دعوت می‌کند. همین دعوت، به آنی نتیجه‌اش می‌شود چرخیدن دستهای من روی صفحه کلید....

سلام زندگی! سلام شهری از آب!!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :

دیگر نباشی

رسیده ام. اما خسته ام و دلتنگ ....

استخوانی در ران پای مرغ هست. استخوانی شبیه یک قاشق کوچک. قاشقی با دسته پهن.

یک روز که مثل همیشه با ولع این استخوان را می جویدم، تو نگاه کردی و خندیدی. گفتی «یکی دیگه هم اینجای مرغ رو خیلی دوست داشت». بابایم را می گفتی.

تو همینطور بودی. جزییات بی نظیری از آدم هایی که دیگر نبودند را بازگو می کردی. آدم هایی که شاید خیلی دیگرها به یادشان نبودند.

میخواهم بگویم من هم از تو جزییات بی نظیری در خاطرم نشسته است. دستهایت که همیشه پر انگشتر بود و تسبیحی که به عادت می چرخاندیش. از آن چرخشهای بازیگوش و سریع.
و پاهای لاغر و کشیده ات با آن انگشتهای برآمده. ترکیب سیگار و فلاسک چایی کنارت با تلویزیونی که هیچ وقت نباید خاموش می شد.
موهای انبوه و خوش حالتت. دنده هایت که بغلت که می کردم خودشان را به رخ می کشیدند.
لوطی منشی و دل و بزرگت. وسفره ات که هر وقت آمدم، ناشناسانی در اطرافش نشسته بودند.

دلتنگی کلمه کوچکی است. ما فقط عادت می کنیم به اینکه دیگر نباشی.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
تگ ها :

حسی مثل افتخار

نامه‌ای برایت نوشته بودم دوست نادیده 

حالا حتی از همان نامه‌ هم شرمنده‌ام. بزرگواریت حسی عمیق به من می‌دهد. حسی مثل تواضع، مثل افتخار ... 

امروز به تو و به زنانگی فکر می‌کنم ...و می‌اندیشم چقدر ایران این روزهای ما به این روح زنانه بخشنده نیازمند بود. به این مرهم التیام بخش ...

شرمنده‌آم و متواضع. و آکنده از حسی مثل افتخار ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
تگ ها :

 

دیگر با بغض پای مونیتور نشستن و کار کردن را خوب آموخته ام 
دیگر میدانم چطور وقتی چشم هایم تار  اشک است بنشینم و اسلاید درست کنم. به میتینگ ها وصل شوم و گزارش بدهم یا پایان نامه بنویسم و درونم سیر باشد و سرکه. میدانم چطور در دو دنیا همزمان زندگی کنم. دنیای آدمهای خوشبخت  که کمترین تصوری از آن یکی دنیا ندارند و آن یکی دنیا ... پوستم کلفت شده انگار. یعنی اگر همین گلودرد هم نبود، اگر کمرم که مثل همیشه از استرس خشک میشود و راه رفتنم را شبیه مردن میکند نبود، به کلفتی پوستم شک نداشتم.
روزی برای فرزندان نیامده ام خواهم گفت حکایت امروز روزی را ....
پنجشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۰
  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
تگ ها :

جادوی گل ارکیده

گل ارکیده را تا به حال اینقدر از نزدیک نگاه نکرده بودم.

این روزها که بی‌حوصله از دانشگاه به خانه می‌آیم بی اختیار به این ۴ تا دانه گل سلام می‌کنم. دست من نیست. نگاه می‌کنند آدم را. و مثل جوجه گنجشکهای گرسنه دهانشان باز است. گاهی انگار گلایه می‌کنند که دیر آمد‌ه‌ای امشب یا صبح که می‌رفتی پرده‌ها را عقب نزدی که ما خورشید را ببینیم. و من عذرخواهی می‌کنم. از ته دل!

اول ۳ تا بودند. حالا ۵ تا غنچه دیگرشان هم باز شده. محشری کرده‌اند اتاق ۱۰ متری مرا. کارشان فقط نگاه کردن و نازریختن است. و هی توجه مرا جلب کردن.

یاد شازده‌کوچولو می‌افتم. در اخترک ده متری‌ام دلم به این گلها بند شده. 

تنهایی معنی‌اش را از دست داده از هفت روز پیش که من ۲۹ سالم تمام شد و این گلها مهمانم شدند. از هفت روز پیش که تو با هزار برنامه، مرا از دانشگاه به در خانه کشیدی تا از شگفتی خل شوم وقتی به جای کتاب‌خوانت، پستچی گلها را به من بسپارد. تا از زور خوشبختی بمیرم وقتی بدانم آن دور دورها دلی‌ هست که با من است. و اگر خودش اینجا نیست، گرمای محبتش را با ارکیده‌ها روانه خانه من کرده‌است.

این گلها جادویی‌اند. نگاهشان کن:

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :

نامه‌ای برای آمنه

در این ۶ سال آمنه،‌ دروغ چرا شاید فقط دقایقی به تو فکر کرده باشم. آنهم بر اثر خواندن خبر. آنهم بیشتر در حد دلسوزی برای تو و شاید چند بد و بیراه به مجید نه هرگز در حد اندیشیدن به نحوه مجازات مجید  .... 

میدانی آمنه! ما همه آدمهای دقیقه ۹۰ایم.  بعد از ۶ سال و در آستانه اجرای حکم، آمده‌ایم و بازی اسیدبپاش-اسیدنپاش راه انداخته‌ایم.

راستش به عنوان یکی از همین دقیقه ۹۰ایها، حتی تصور اینکه دوباره اسید دیگری بر چشم دیگری ریخته شود حالم را دگرگون می‌کند.  فکر اینکه اسید پاشی بازهم قربانی بگیرد، باز هم ... وبرای ماییکه هر ۶ سال یک بار به مسئله‌ای آنهم برحسب اخبار فکر می‌کنیم، اسیدپاشی اینقدر عادی شود که حتی خبرش در روزنامه هم دیگر تکانمان ندهد . این فاجعه‌ای است که همه از آن می‌ترسیم.

اینجا در منطقه‌ای در فرانسه، دختربچه ۱۶ ساله‌ای را ربوده‌بودند. مردم محله روزی را برای یک راهپیمایی آرام قرار گذاشتند. همگی عکسهای دخترک و گلی در دست، به سمت خانه او حرکت کردند. گلها را پشت در خانه گذاشتند، پدر و مادر را در آغوش کشیدند، گریستد و بازگشتند.

ما نبودیم در این سالها آمنه! ما هرگز جمع نشدیم که به سوی خانه‌ات حرکت کنیم، تو را در آغوش بگیریم و بگوییم که اگر همه آنچه را که برتو گذشته‌است نمی‌فهمیم، بر نیز نمی‌تابیم. ما که خدای «محکوم» کردن حرکات ناپسند عالمیانیم، در محکوم کردن اسید‌پاشی، هیچ نکردیم.
از همه ۱۷ باری که به اسپانیا رفتی و آمدی، هرگز نه با لبخند و نه با اشک در فرودگاه به استقبال و بدرقه‌ات نیامدیم تا به تو دل بدهیم و بگوییم قوی باش. 

بر ما ببخش آمنه! ما هنوز اول راه حرکات اجتماعی و مدنیتیم. بر ما ببخش اگر همه را از سیستم قضایی ناکارآمد ایران و غیره، متهم می‌کنیم الا خودمان را. نه انگار که این سیستم قضایی و غیره هم بخشی از ماست. نه انگار که مجید هم در میان ما بالیده است.

ما را ببخش آمنه و همینقدر که از تکرار فاجعه و رشد خشونت در جامعه‌مان مضطرب شده‌ایم را به فال نیک بگیر. همینقدر که به رفتارهای غیرانسانی «نه» می‌گوییم....

اما این «نه» به اسیدپاشی است نه به تو دختر جان! ما خفتگان تازه از خواب پریده که باشیم که تو را بکن و نکن بگوییم. مخصوصا که اندکی پس از این ماجرا تو را و ماجرایت را هم به خاطره‌ها خواهیم سپرد که طبیعت آدمی این است انگار.

اول از همه بر ما و های و هویمان بزرگوار باش و بعد اگر خواستی، اگر توانستی بر مجید...

با تکرار نکردن رفتار مجید،‌ کمکمان کن در راهی که برای نفی خشونت آغاز کرده‌ایم ... اگر خواستی ... اگر توانستی ....

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
تگ ها :

۲۹ ....

یه سال دیگه این موقع، باید برای همیشه با رقم ۲ در دهگان سنم خداحافظی کنم.

خلاصه که ما ۲۹ سالمون تموم شد دور از همگان در بلاد غربت.

اما وسط همین بلاد غربت، از تماسها و فیس‌بوکی جات که بگذریم که هرکدام شیرینی خودش رو داشت، آقای خانه از آنسوی مرزها، برامون گلی رو فرستاد به زیبایی سپیده و الحق و الانصاف که هرگز در زندگی اینطور غافلگیر نشده بودم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
تگ ها :

شجاع دل

صحنه‌ای بود آخر فیلم «شجاع‌دل» که قهرمان را بر تخته پاره‌ای از چند سو می‌کشیدند تا شقه‌اش کنند. 

حالا حکایت من است اگر  «مل گیبسون» را از روی تخته برداری و دل مرا بگذاری.

برای کودکش سوغات خریده‌ام. سوغاتی به وطن رسیده بود منتظر من که بروم و به دستان کودک بسپارم.  خودش و کودکش حالا به سوی دیگری از این گردالوی خاکی کوچیده‌اند. و دل من تا همانجا کش می‌آید و به سوغاتی که هرگز بر تن صاحبش نخواهد نشست می‌سوزد.

بماند که فرصت گفتگویی طولانی هم دیگر دست نخواهد داد. از آن گفتگوها که بوی فیس‌بوک و جی‌تاک و زهرمار ندهد. از آن صحبتها که اینفدر نزدیک هم بشینیم و اینقدر با حرارت حرف بزنیم که آب دهانمان بر هم بپاشد.

آه خدا .... می‌گویند روز قیامت تو ذره‌های انسانها را جمع می‌کنی و دوباره می‌سازیشان. من قول دلم را که امروز هر تکه‌اش گوشه‌ای است، همین حالا از تو می‌گیرم. می‌گویند آن روز همه همدیگر را از یاد می‌برند و به هرسو گریزانند. من به دنبال تکه‌های دلم خواهم دوید تا سرهمش کنم تمام و کمال .... 

وای خدا ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱۸
تگ ها :

صبر

وقتی بدحالی آدم کش پیدا می‌کنه،

مثلا وقتی که یکی دوماهی متصل مهاجرتش طول می‌کشه و هنوز تو جای جدید احساس تعلق نداره،

وقتی تنهایی، حتی از نوع دلچسبش، زیاد از حد و اجباری میشه

وقتی همه صداهای آشنا رو فقط میشه از پشت سیم شنید

وقتی آدم پولش ته کشیده و هنوز بعد از ۱۱ روز حقوقشو پرداخت نکردن و کارش میشه هی به حسابش سرک کشیدن ...

وقتی در عین حال آدم نمی‌تونه کوتاه بیاد و میخواد کارشو عالی انجام بده، شاید فقط برای اینکه بگه چقدر سرسخته،

وقتی توی همین اوضاع خبرهای بدی مثل از دست رفتن دوستها، شکستن دل مادرهاشون به آدم می‌رسه ...

توی همه اینها فقط باید صبر کرد. اونهایی که به خیلی سخت‌تر از اینش صبر کردن و شیرینی آرامش بعدش رو دیدن، میدونن من چی می‌گم.

میشه رفت و دوید و تو دویدن هی فکر کرد ... میشه تن رو حسابی خسته کرد، اونقدر که به تشک نرسیده  بخوابه ... میشه ....

اما بالای همه اینها، باز هم باید صبر کرد ... صبر .... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
تگ ها :

سینا ....

فرقی هم می‌کنه؟

مثلا اگه بگم سه سالی از من کوچیکتر بود.
بگم مادرش ۴ سال دبیر شیمی من بود و از بهترین دبیرهایی بود که داشتم.
بگم خواهرش ۴ سال همکلاسی‌ام بود.
بگم تنها خاطره نزدیکی که ازش دارم مال سال دوم دبیرستانم بود. سالی که همگی با هم  با یه مینی‌بوس لک‌لکی رفتیم ساری که تو مسابقات قرآن شرکت کنیم.
که وقتی سر موضوع کارهامون کل‌کل می‌ردیم با‌ آرامش ذاتی‌اش میگفت: «فقط عدل الهی»

عدل الهی ....  موضوع کارش بود ...

فرقی هم می‌کنه که بگم یه سه سال بعد از من اومد شریف؟ یا بگم آخرین بار پدر و مادرش رو پارسال روی پل عابر دم دانشگاه دیدم. به گمونم برای جفت و جور کردن کارهای یکدونه پسرشون اونجا بودن.

فرقی نمی‌کنه. هیچ فرقی نمی‌کنه ... نه! من نمی‌شم دوست نزدیک سینا. من همون دانش‌آموز مادرش و یا همکلاسی خواهرشم. اما نمی‌تونم نگم چه بغضی به گلوم نشست، نگم که از شدت شوک حالت تهوع گرفتم وقتی این خبر رو دیدم:

http://www.theeagle.com/local/Aggie-s-name-who-died-in-crash-released

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٤
تگ ها :

مرگ زودرس

ژان کریستف میخوانم. دوباره رومن رولان خوانی که نشئه ام می کند. از دیروز عبارتی در این کتاب دیوانه‌ام کرده، مرا ترسانده‌است.

«بیشتر مردم در بیست-سی سالگی می‌میرند و اگرچه به ظاهر زنده می‌مانند اما دیگر چیزی یاد نمی‌گیرند. انعکاسی از گذشته خود می‌شوند و در سالهای بعدی خودشان را تکرار می‌کنند. ماشین وار آنچه را پیشتر در بیست-سی سالگی یاد گرفته‌اند ناشیانه و به بدترین شکلی به نمایش در می‌آورند

به خودم نگاه می‌کنم که سه چهارماهی دیگر ۲۹ سالم تمام می‌شود. و به کلاف در هم تنیده اندیشه‌های ناتمام که نیمه‌کاره رها شده‌اند. می‌بینم که نسبت به خیلی چیزها، حرفی، ایده‌ای ندارم و اگر بخواهم در جمعی اظهارنظری کنم باید ابتدا در کمد ذهنم این کلاف بزرگ به هم پیچیده را به کناری بگذارم و بعد دستم را تا آن اعماق لای خرت و پرت ها و اندیشه‌های قدیم فرو کنم بلکه چیزی بیابم. نکته این است که آنچه می‌یابم اثر سالیانی دور و دراز انگار بر آن مانده است. کهنگی‌اش به من دهن کجی می‌کند چنانکه رویم نمیشود بیانش کنم.
وانگهی، متاسفانه یا خوشبختانه در این حد خودآگاهی دارم که بدانم این اندیشه دیگر مال من نیست. من عوض شده‌ام. یک جایی، یک زمانی نگاهم تغییر کرده است. اما نرسیده‌ام نگاه جدید را بپردازم. قدری اندیشیده‌ام و نخی رشته‌ام و بعد نخ اندیشه ناتمام را به همان کلاف افزوده‌ام و همیشه بنا بوده روزی به آن فکر کنم و آن روز هنوز نرسیده‌است.

نگرانم. بسیار نگران مرگ خویشم از همان مرگها که در بیست-سی سالگی به سراغ آدم می‌اید و الباقی زندگی آدم می‌شود نمایش ابلهانه آنچه در بیست-سی سال اول آموخته و اندوخته.

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٦
تگ ها :

 

 

اخبار .... اخبار .... اخبار ....

مصر، تونس، الجزایر .... نگرانی ... اضطراب ....

این وقت‌ها که‌می‌شود ... این وقتها که از اضطراب خناق میگیرم، دنیایم دوتا می‌شود... خواب ... خوابها ....

می‌دیدم که جماعتی در خیابان راه می‌روند ... دسته‌گلهایی را مخفیانه در دست گرفته‌اند.... راه میروند و باز مخفیانه دسته‌گلهایشان را در کنار خیابان جا می‌گذارند .... همه آرامند. ساکت ... انگار که روزه سکوت داشته باشند یا قرارشان برسکوت باشد ... انگار زبان اعتراضشان این باشد ... دسته‌گل ... در خیابان ....

من همانجا به کتاب تاریخمان فکر می کنم... انگار روزهایی بوده که مردم به ارتشی‌ها گل میداده‌اند... می‌گفتند گل برگلوله پیروز شده بود ... انگار میدیدم که شدنیست ...

بیدار می‌شدم.... دنیای دیگر ... مصر را خشونتی برداشته بود که مرا می‌ترساند .... ماشینهای سوخته ...

 

و باز خواب ... پیش خانواده‌ای رفته بودم که جوانشان رفته بود و خبرش بازآمده بود. می‌گفتند شهید داده‌اند...

شهیدشان به خانه برگشت ... خواب است دیگر... یکی که زنده نیست، زنده‌گونه می‌آید...

شهیدشان سینه پیراهنش را باز گذاشته بود. روی سینه‌اش با خطی خوش چیزهایی نوشته بودند و من میدانستم کلام عظیمی است ...
یکی در آسمان سینه شهید را می‌خواند .... من به صدای خواننده می‌گریستم ... تکرار می‌کردم : خدایا یعنی تو می بینی؟.... می‌بینی؟....

دلم همه راهپیمایی های پر از گل بی‌شهید را می‌خواست ...

بیدار می‌شدم و باز سیل اخبار ....

 

 

میدان تحریر بعد از استعفای مبارک

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
تگ ها :

عکسهای لعنتی

یکی نام تو رو  روی یک عکس قدیمی تو فیس‌بوک برچسب می‌زنه.

عکسی از ۷ تا دختر شاد و خندون. یه قدری خنگول ... خودتو می‌بینی. تپل‌تر از حالا. ابروهای پر که تو عکس سیاه میزنه. با یه سبیل نه چندان پر و پیمون. داری با خنده دوربین رو نگاه می‌کنی ....

درحد مرگ دلت برای خودت تنگ میشه... اون خودت که ۸ سال پیش دنیا رو میدید. اون دنیایی که ۸ سال پیش میدیدی... اونهمه چیزهایی که فکر می‌کردی مهمند و دردند که داری تجربه‌شون می کنی. همون چیزهایی که درگوش مژگان می‌گفتی. همون چیزهایی که حالا از فکر کردن بهشون خنده‌ات می‌گیره.  
اونهمه چیزهایی که اون‌موقع یه خنده بهشون میزدی و می‌گفتی برن به جهنم و حالا داری باهاشون زندگی می‌کنی.

دانشجوی لیسانس بودی و حالا داری دکتر میشی. دختر موشکاف تیزبینی بودی که رفتار هر جنبنده اطرافشو تحلیل می‌کرد و ذوقمرگ این بود که چقدر بقیه رو می‌فهمه. با اعتماد به نفس حرف زدن هنرش بود.

شدی یک زن که با سلول سلولش زندگی دونفره‌شو، همسفر زندگیشو دوست داره و همه اون مهارتهاشو صرف این کرده و می‌کنه که همین کتاب قشنگ دم دستشو کامل بخونه.  دیگه تحلیل رفتار بقیه براش لطفی نداره. حتی به نظرش اینطور موشکافی اخلاقا درست نیست. کم حرفه و حرفهاش با آدمهای دوروبرش، زود ته می‌کشه. 

هردوی اینها تویی. میخوایی، باندازه دنیا میخوایی که برگردی همون سه روز اردو رو، همون لحظه‌ای رو که ازش عکس گرفتی یه بار دیگه تجربه کنی.

دلت برای دوتا از دوستهات که بخشی از هزینه سفرت رو قبول کردن باندازه یک دنیا تنگ میشه. برای حسی که مدتهاست تجربه نکردی. برای یه دوست که هیچوقت الکی قربون و صدقه‌ات نمیره، اما دوستیش اینقدر واقعیه و اینقدر شفاف که حاضر میشه تو همون دارایی محدود دانشجویی کاری کنه که تو از جمعی که دوست داری محروم نشی.

کوچیک تربودی اونروزها. ولی دنیا خیلی بزرگ بود و آدمهای تو، خیلی بزرگتر.

بزرگ شدی. با یه آدم خیلی بزرگ یه خونه ساختی که توش و فقط توش دنیا بزرگه.
بیرون دنیا خیلی کوچیک و زشته دختر. آدمهای بزرگش هم هرکدوم یه جایی‌اند که دست تو بهشون نمیرسه. 

۴ صبح میشه و تو خوابت نمیبره. مژگان و زهرا و دانای اون عکس رو دهها بار بغل می‌کنی. دلت برای اون آدمهایی که به خودشون می‌گفتن «اسکل» و از «اسکلی» خودشون شاد بودن پر میزنه.  دلت برای خودت ....

 

 

 

پی‌نوشت: مژگان! یه روز توی یه عکس اسمتو برچسب می‌زنم. یه عکسی که نذاره تاصبح بخوابی ... مژگان! هیچ کس غیر از تو نمیتونست کاری کنه که من بیام سراغ این صفحه. وتازه بیام و خودم رو بنویسم و از در و دیوار اراجیف نبافم. مژگان! ... دلم برات تنگ شده ...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →